داد . « 1 »
موسى بن عقبه گويد :
فرستادگان رسول خدا ( ص ) وارد دژ بنى قريظه شدند و آنان را به اتحاد و تجديد پيمان دعوت كردند ، پاسخ دادند : حال كه بازوى ما را شكسته و آنان ( يهود بنى نضير ) را اخراج كرده است ؟ آنان از رسول خدا ( ص ) به بدى ياد كردند . سعد بن عباده با آنها بگومگو كرد و او را به خشم آوردند . سعد بن معاذ به او گفت : به خدا سوگند كه ما براى اين كار نيامدهايم ، آنچه بين ما و آنهاست ، از بگومگو و ناسزا گويى مهمتر است . سپس خطاب به بنى قريظه ؛ گفت : بنى قريظه ، شما مىدانيد كه بين ما و شما چه پيمانى است . من بر شما از روزى چون روز بنى نضير و يا تلختر از آن مىترسم . گفتند : فلان پدرت را خوردى . سعد بن معاذ گفت :
اگر سخن ديگرى گفته بوديد ، براى شما زيباتر و پسنديدهتر از اين بود .
در ادامهء روايت مىگويد كه پيغمبر ( ص ) آنان را فرمود كه اين خبر را پوشيده دارند . « 2 »
به روايت قمى هنگامى كه سعد بن معاذ و اسيد بن حضير به نزد رسول خدا ( ص ) بازگشتند و پيمانشكنى بنى قريظه را به او گزارش دادند آن حضرت فرمود :
ما آنان را به اين كار فرمان داديم .
منظور اين بود كه در عهد رسول خدا ( ص ) قريش جاسوسانى داشت كه اخبار حضرت را به آنان مىرساندند . « 3 »
در يك روايت ديگر است كه وقتى به پيغمبر ( ص ) گفتند : عضل و قاره ؛ حضرت فرمود :
هامش
( 1 ) . همان ، 4 / 527 - 528 ؛ المغازى ، 2 / 458 .
( 2 ) . البداية و النهايه ، 4 / 104 ؛ دلائل النبوه ( بيهقى ) ، 3 / 403 .
( 3 ) . تفسير قمى ، 2 / 181 ؛ بحار الانوار ، 20 / 223 .