تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
خبيب را از چوبهء دار پايين آورند . آنان به تنعيم رسيدند . چهل مرد را ديدند كه اطراف جنازه نگهبانى مىدهند و مست شده به خواب رفته بودند . او را از دار پايين آوردند . زبير جنازه را بر پشت اسب خود نهاد . بدنش هنوز خشك نشده بود و چيزى تغيير نكرده بود . مشركان باخبر شدند ( و آنان كه مطابق برخى روايات هفتاد نفر بودند ) در پى ايشان گذاشتند . چون به آنان رسيدند ، زبير جنازه را انداخت و زمين او را بلعيد . از اين رو خبيب را بليع الارض : بلعيده زمين ، ناميدند . از نظر عينى او را پايين آورديم . بعد از چهل روز ، هنوز خشك نشده و چيزى تغيير نكرده بود ، دست بر جراحت خود گذاشته بود . چون دستش را حركت دادند ، خون روان شد و بويش ، بوى مشك بود . در برخى روايات افزوده‌اند : وقتى آن دو بر پيامبر ( ص ) وارد شدند ، جبرئيل نزد حضرت بود ؛ گفت : محمّد ، فرشتگان به اين دو يارت افتخار مىكنند . اين آيه دربارهء آنان فرود آمد :
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ
. « 1 » برخى ديگر از منابع افزوده‌اند : زبير به مشركان گفت : اى گروه قريش ، چه چيز شما را بر ما گستاخ كرده است ؟ سپس عمامه را از سرش برداشت و گفت : من زبير بن عوّام هستم و مادرم صفيه دختر عبد المطلب و همراه من مقداد پسر اسود ؛ دو شير ژيان كه از بچه شيران دفاع مىكنيم . اگر بخواهيد با شما مبارزه مىكنيم و اگر بخواهيد با شما كوتاه مىآييم ، و اگر بخواهيد از شما دست برمىداريم و مىرويم . آنگاه مردم قريش ، به مكّه بازگشتند . « 2 » ما ، در اين روايت و روايت قبلى ترديد داريم . شك ما ، در اين باره به چند
هامش
( 1 ) . بقره ( 2 ) : 207 . بنگريد : تاريخ الخميس ، 1 / 458 ؛ سيره حلبى ، 3 / 168 ؛ بهجة المحافل ، 1 / 220 - 221 ؛ الاصابه ، 1 / 419 ؛ عمدة القارى ، 11 / 101 ؛ سيرهء دحلان ، 1 / 257 . ( 2 ) . شرح بهجة المحافل ، 1 / 220 ؛ تاريخ الخميس ، 1 / 458 ؛ سيره حلبى ، 3 / 168 .