تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
و ديوهوش بود . در پى ما دويدند . به دوستم گفتم : بگريز ، همين بود كه از آن مىترسيدم . ديگر به سوى ابو سفيان راهى نيست . خودت را نجات بده . بيرون آمديم و به سختى مىدويديم تا بر كوه بالا رفتيم و به درون غارى شديم و شب را به روز آورديم و همىبوديم تا جويندگان ما آرام بگيرند . از يافتن ما نااميد شدند و برگشتند . وقتى وارد غار شدم ، بر در غار سنگ چيدم تا ما را نبينند و به دوستم گفتم : به من مهلت بده تا جويندگان آرام بگيرند . به خدا قسم ، آنان امشب و فردا را در طلب ما خواهند بود . به خدا قسم ، من در غار بودم كه عثمان بن مالك تيمى سوار بر اسب فرا رسيد و در مورد خود را همىنگريست تا بر در غار ايستاد . من بيرون رفتم و خنجر در زير سينه‌اش فرو بردم ؛ او فريادى كشيد كه همهء مردم مكّه شنيدند . آنان به جايگاه ما روى آوردند و من بر سر جاى خود بازشدم . او را نيمه جان بازيافتيد و گفتند : واى بر تو ، كه تو را زد ؟ گفت : عمرو بن اميه . سپس مرد و نتوانست ايشان را از جاى ما آگاه سازد . گفتند : به خدا قسم ، مىدانستيم كه براى كار نيكى نيامده است . آنان به دوستشان مشغول شدند و ما را فراموش كردند . او را برداشتند و بردند . دو روز در غار مانديم تا از جستجوى ما دست بداشتند . سپس به سوى تنعيم بيرون آمديم و چوبهء دار را ديديم كه خبيب بر بالاى آن بود . دوستم گفت : آيا مىخواهى كه خبيب را از چوبهء دار پايين بياوريم ؟ گفتم : كجاست ؟ گفت : او همان است كه مىبينى . گفتم : آرى ، مرا مهلت بده و آسوده‌ام بگذار . نگهبانان در مورد چوبهء دار خبيب نگهبانى مىدادند . به دوست انصارىام گفتم : اگر از چيزى ترسيدى ، به سوى شترت برو و آن را سوار شو و به رسول خدا ( ص ) بپيوند و به او گزارش بده . از چوبهء دار بالا رفتم . خبيب را باز كردم و او را بر پشت خود گرفتم . به خدا قسم كه بيش از چهل گام برنداشته بودم كه از آمدن من آگاه شدند و در پى من روان شدند . او را فروافكندم . هرگز لحظه فرو افكندن او را فراموش نمىكنم . آنان به سختى در پى من آمدند . راه را با شتاب درنورديدم و آنان خسته شده ، بازگشتند . دوستم روانه گشت و سوار شترش شد و به نزد پيامبر ( ص ) رفت و كار ما را به او گزارش داد . من پياده روانه گشتم تا