مواجه شدم ، وى با فصاحت و بلاغتى كه داشت اين دعا را مىخواند :
اللهم رب الكعبة الحرام ، و . . .
اى گروه حجّاج ! آگاه باشيد كه آقايان من خوبترين خوبان و برگزيدگان نيكان مىباشند ، افرادى هستند كه قدر و منزلت آنان از ديگران برتر است و نام ايشان در همهء شهرها مشهور و اين لباس افتخار را بر تن كردهاند .
ورقة بن عبد اللَّه مىگويد : من به آن كنيزك گفتم : من اين طور گمان مىكنم كه تو از دوستداران اهل بيت باشى ؟ گفت : آرى ، گفتم : از كدام دوستان ايشان هستى ؟ گفت : من فضّه كنيز فاطمهء زهرا دختر پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مىباشم .
گفتم : خوش آمدى ! و از ديدارت خوشحال هستم كه من مشتاق سخن و گفتار تو بودم ، اكنون از تو خواهش مىكنم هنگامى كه از طواف فراغت حاصل كردى در بازار طعام توقف كن تا من بيايم ، اين عمل براى تو ثواب دارد . پس از اين گفتگوها از يك ديگر جدا شديم .
پس از آنكه من از طواف فراغت حاصل نمودم و به سوى منزل خود روانه شدم و از طريق بازار طعام مىرفتم ديدم فضّه در كنارى نشسته است . به سوى او رفتم و او را به كنارى بردم و هديهاى به وى دادم كه صدقه نبود . سپس به او گفتم : مرا از بانويت فاطمهء زهرا آگاه كن و آنچه را كه وى بعد از فوت پدرش ديد ، برايم شرح بده ! ورقة بن عبد اللَّه مىگويد : وقتى او سخن مرا شنيد چشمانش پر از اشك شد ، آنگاه با ناله و ندبه گفت :
اى ورقة بن عبد اللَّه ! غم و اندوه مرا تجديد كردى ، اندوهى را كه در قلب من نهان بود برانگيختى ! اكنون بشنو تا آنچه را كه از حضرت فاطمه مشاهده نمودم بگويم :
بدان موقعى كه پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از دنيا رحلت كرد مردم از صغير و كبير براى آن حضرت ضجّه و گريه كردند ، مصيبت رحلت پيامبر خدا براى نزديكان و ياران ، و دوستان بسيار بزرگ بود ، هيچ زن و مردى ديده نمىشد مگر اينكه مشغول گريه و ناله و ندبه بود .
در ميان اهل زمين و اصحاب و خويشاوندان و دوستان كسى نبود كه حزن و غم و اندوه وى از بانوى من فاطمهء زهرا شديدتر باشد . غم و غصهء بانوى من همچنان زياد مىشد و گريهاش شدّت مىگرفت .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 605
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٠٥