تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
زرد رنگ ، سر آن قرمز ، سياه چشم ، پاهاى آن از طلا ، پوزهء آن از جواهر ، چشمان آن از ياقوت ، شكم آن از زبرجد سبز ، قبّه‌اى از جواهر سفيد بر پشت آن است ، باطن آن از ظاهر آن ، و ظاهر آن از باطن آن ديده مىشود . آن ناقه از عفو خدا آفريده شده است . اين شتر كه از شترهاى خدا مىباشد داراى هفتاد هزار ركن است . بين هر ركن تا ركن ديگر هفتاد هزار ملك مىباشد كه مشغول انواع و اقسام تسبيح پروردگار جهان هستند . على به هر يك از گروه ملائكه عبور مىكند ، مىگويند : اين بنده كيست ، چقدر خداى رئوف او را گرامى داشته است ؟ ! گويا پيغمبرى مرسل باشد يا ملكى مقرّب يا حامل عرش و يا حامل كرسى باشد . آنگاه منادى از وسط عرش ندا مىكند : اى مردم ! اين شخص پيغمبر مرسل و ملك مقرّب نيست . بلكه اين على بن ابى طالب است . سپس گروهى دسته دسته به تعجيل مىآيند و مىگويند : انا للَّه و انّا اليه راجعون . اين مطالب را براى ما مىگفتند ولى ما تصديق نمىكرديم ، ما را نصيحت مىنمودند ولى نمىپذيرفتيم ، افرادى كه اين على را دوست داشته باشند به دستاويزى محكم چنگ زده‌اند و در آخرت اين چنين نجات پيدا مىكنند . اى فاطمه ! دوست دارى بيشتر از اين راجع به على بگويم تا رغبت تو به وى بيشتر شود ؟ گفت : آرى . فرمود : على از هارون ( جانشين حضرت موسى ) پيش خدا عزيزتر است ، زيرا هارون موسى را به غضب درآورد ، اما على بن ابى طالب هرگز مرا به غضب نياورده است . اى فاطمه ! باز هم دوست دارى كه از مقام على براى تو شرح دهم ؟ گفت : آرى ، اى رسول خدا ! فرمود : جبرئيل نازل شد و گفت : اى محمّد ! از طرف سلام ( خداوند ) به على سلام برسان . فاطمه از جاى برخاست و گفت : راضى شدم كه خداوند پروردگار من باشد و تو اى پدر جان ، پيغمبر من باشى و پسر عمويم شوهر و ولىّ من باشد .