پس على عليه السّلام آن دينار را به مقداد داد و خود به طرف مسجد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رفت و در آنجا بود تا نماز ظهر ، عصر و مغرب را به جاى آورد ، هنگامى كه نماز مغرب تمام شد رسول خدا متوجه على عليه السّلام كه در صف اوّل نماز بود گرديد و به آن حضرت اشاره نمود كه برخيزد و هر دو برخاسته با هم از مسجد خارج شدند و پيامبر فرمود : اى على ! آيا غذايى دارى كه امشب ما را مهمان كنى ؟ على عليه السّلام سر به زير افكند و جوابى نداد ، ولى پيامبر كه توسط جبرئيل از قضاياى آن روز اطلاع پيدا كرده بود و بر وى وحى شده بود كه شام را ميهمان على عليه السّلام باشد تسليم نشده و به على گفت : اى على ! يا بگو نه تا من بازگردم و يا بگو آرى تا با تو بيايم .
على گفت : اى رسول خدا ! از شما در خجالت و شرمندهام ، بفرماييد و ميهمان ما باشيد .
پيامبر دست على را گرفت و با هم به سوى خانهء فاطمه عليها السّلام رفتند ، وقتى به خانه رسيدند مشاهده كردند كه فاطمه در محراب عبادت ايستاده و به راز و نياز با خدا مشغول است و در پشت سر او كاسهاى پر از غذاى داغ كه بخارش مشهود بود قرار دارد .
هنگامى كه فاطمه صداى پيامبر را شنيد از محراب خارج گرديد و سلام نمود و پيامبر جواب وى را داده و دستى بر سر او كشيد و گفت :
دخترم ! روز را چگونه گذراندى ؟ خدا تو را رحمت كند ، شامى براى ما بياور .
حضرت فاطمه آن كاسهء غذا را برداشته و در مقابل پيامبر و على گذارد ، هنگامى چشم على به كاسهء غذا افتاد نگاهى توأم با سؤال و تعجب به فاطمه افكند ، پس فاطمه گفت :
اى على ! نگاه تندى به من مىكنى ، آيا گناهى كردهام كه مستوجب غضب تو شده باشم ؟
على فرمود : چه گناهى بزرگتر از اين كه سوگند خوردى مدّت دو روز است غذا نخوردهاى ؟
فاطمه نظرى به آسمان افكنده و گفت : خداوندى كه بر همه چيز آگاه است مىداند كه از من سخنى غير از راستى و حقيقت صادر نشده است .
على عليه السّلام گفت : پس اين غذايى كه از نظر رنگ ، بو و مزه نظير آن را نديدهام از كجا فراهم شده است ؟ در اين حال پيامبر دست خود را بر سينهء على گذارد و فرمود : اى على ! اين غذا به عوض
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 334
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣٤