تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
كمى غذا در خانه بوده است كه آن را هم براى تو و فرزندانمان اختصاص دادم و خود از خوردن آن خوددارى نمودم . على گفت : اى فاطمه ! چرا مرا آگاه ننمودى تا غذايى تهيّه نمايم ؟ فاطمه گفت : اى ابو الحسن ! من از خداوند شرم دارم از تو چيزى بخواهم كه قدرت بر تهيّهء آن نداشته باشى . على عليه السّلام با توكّل و اميد به كرم و بخشش خداوند متعال از خانه خارج گرديد و يك دينار قرض كرد تا براى خريد طعام مصرف كند ولى در اين هنگام مقداد را ديد كه مغموم و انديشناك در زير آفتاب سوزان راه مىرود ، پس به او نزديك شده گفت : اى مقداد ! در زير اين آفتاب سوزان و در اين موقع از روز براى چه از خانه خارج‌شده‌اى ؟ مقداد گفت : اى برادر ! مرا واگذار و در بارهء اسرار من پرسش مكن ! على عليه السّلام گفت : اى برادر ! من نمىتوانم از تو درگذرم مگر آنكه بدانم بر تو چه مىگذرد . مقداد گفت : اى ابو الحسن ! من رغبت دارم كه مرا رها كنى و از احوال من جستجو نكنى . على گفت : اى برادر ! تو نبايد احوال خود را از من كتمان كنى . مقداد گفت : اى ابو الحسن ! اكنون كه از من در نمىگذرى و از پاسخ سؤالت معاف نمىدارى ، به حق آن خدايى كه محمّد را به پيامبرى و تو را به وصايت او گرامى داشته ، غير از گرسنگى چيزى مرا از خانه‌ام بيرون نكشيده ، هنگامى كه گريهء خانواده را شنيدم ، آنها را گرسنه رها كرده و بيرون آمدم در حالى كه مغموم و سرافكنده مىباشم ، اين است حال و وضع من . هنگامى كه مقداد اين را براى على تعريف مىكرد ، على عليه السّلام گريه مىكرد بدان گونه كه محاسن او از اشك چشمش تر گرديده بود ، پس به مقداد گفت : سوگند به حق آنكه تو به حقّش سوگند ياد نمودى ، همان عاملى كه تو را از خانه‌ات خارج كرده مرا نيز به بيرون از خانه كشانيده و من يك دينار قرض كرده‌ام ولى دوست دارم كه تو را بر خود مقدّم داشته و آن را به تو تقديم نمايم .