محمّد ! من برهنهام و گرسنهام ، مرا يارى كن ، خدا تو را رحمت كند .
راوى گويد : آن زمان ، هنگامى بود كه پيامبر ، على و فاطمه سه روز بود كه غذا نخورده بودند و رسول خدا هم از حال على و زهرا آگاهى داشت .
به هر حال حضرت فاطمه پوستينى را كه حسن و حسين روى آن مىخوابيدند به آن پير مرد داده و گفت : اين را بگير شايد كه خدا بهتر از آن را هم به تو عطا فرمايد .
پير مرد گفت : اى دختر محمّد ! من از گرسنگى به تو شكايت مىكنم و تو پوست گوسفندى را به من مىدهى ، من با وجود اين ضعف و گرسنگى با اين پوست چه كنم ؟ و آن به چه درد من مىخورد ؟ راوى گويد : هنگامى كه فاطمه اين سخن را شنيد گردنبند خود را كه فاطمهء بنت حمزه - دختر عمويش - براى وى هديه كرده بود از گردن خويش باز كرد و به پير مرد داد و گفت :
اين گردنبند را به فروش ، شايد خداوند مهربان بهتر از اين را به تو عطا فرمايد .
پير مرد پس از آنكه گردنبند را گرفت به سوى مسجد بازگشت و خطاب به رسول خدا گفت : اى رسول خدا ! اين گردنبند را دخترت فاطمه به من بخشيد و گفت : آن را به فروش ، شايد خداوند بهتر از آن را نصيب تو فرمايد .
پيامبر با ديدن گردن بند گريهاش گرفت و گفت : چگونه خداوند به تو بهتر از آن نصيب نفرمايد در حالى كه فاطمه دختر بزرگترين پيامبر خدا آن را به تو عطا كرده است .
در اين حال عمّار ياسر برخاست و گفت : اى رسول خدا ! آيا اجازه مىدهى كه من اين گردنبند را بخرم ؟
پيامبر فرمود : آن را خريدارى كن ، و اللَّه اگر ثقلين در خريدارى آن شركت كنند خدا هرگز آنان را به آتش دوزخ عذاب نخواهد كرد .
عمار گفت : اى پير مرد ! اين گردنبند را به چه قيمتى مىفروشى ؟
پير مرد گفت : به يك شكم نان و گوشت و يك برد يمانى كه عورت خود را به وسيلهء آن بپوشانم و با آن براى خدا نماز بگزارم و يك دينار كه به كمك آن به اهل و عيال خويش برسم .
عمّار كه سهم خود از غنائم خيبر را فروخته بود گفت : بيست دينار و دويست درهم ، و
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 328
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٢٨