تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
باز هم خدا تو را رخصت نداده بود . به‌خدا كه اگر مردم ايشان را يارى ندهند خداوند به نصرت خويش ايشان را يارى رساند . ابن‌زبير گفت : بنشين اى اباصفوان كه تو هيچ آگاه و كارآزموده نيستى . چون گزارش اين كار به عبدالله بن عباس رسيد ، همراه با پسر خويش خشمگنانه راهى مسجد شد و تا منبر پيش تاخت و حمد و ثناى خدا گفت و بر رسول خدا ( ص ) درود فرستاد و چنين داد سخن داد : اى مردم ، ابن‌زبير چنين مىپندارد كه رسول خدا ( ص ) را هيچ اول و آخرى نيست . شگفتا و صد شگفتا از اين تهمت و از اين دروغ ! به‌خدا ، اولين كسى كه كاروان‌دارى كرد و شتران عرب را پاس داشت هاشم بود ، اولين كسى كه مكه را با آب گوارا سيراب كرد و براى كعبه درى زرين نهاد عبدالمطلب بود . به‌خدا كه جوانه‌هاى ما با قريش باليده ، و چون آنان سخن گفتند سخن ايشان شنيديم و چون خطابه خواندند به گوش جان خريديم . هيچ ارجى به پاى ارجمندى آغازين ما نرسد و اگر در قريش ارجى باشد ، براى كسى جز ما نيست ، كه آن روزگاران ، عرب در كفرى فراگير و آيينى تباه ، و گمراهى و سرگردانى و كورى بود ، تا اين‌كه خداوند متعال نورى را براى آنان برگزيد و چراغى را در ميانشان برافروخت و او را به سان پاكيزه‌اى بيرون آورد كه هيچ نكوهشى را نشايد و هيچ سرزنشى را برنتابد ؛ او يكى از ما بود و فرزند ما بود و عموى ما بود و عموزاده‌ى ما بود . نخستين كسى هم كه سوى او شتافت از ما بود و پسرعموى ما بود ، و در پى او ، خاندان ما بودند و پاره‌هاى تن ما ، يكى در پى ديگرى . به دنبال وى ، برترين مردم و ادب‌ورزيده‌ترين و با شرافت‌ترين و خويشاوندترين كسان به دو خود ما بوديم . شگفتا و صد شگفتا از ابن‌زبير كه بر هاشميان خرده مىگيرد ! حال آن كه خود او و پدر و پدربزرگش با نسبت به ايشان شرافت يافته‌اند . آرى به‌خدا ، او خود ربوده‌ى قريش است . « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه 127 .
نخستينها ( فارسى ) — صفحة 468 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / محمد رضا مرواريد