كه درجا مرده است . يكى از آن مارها را برايش آوردند ، چون روزى فرا رسيد كه دانست قيصر به كاخ مىآيد ، يكى از كنيزان خود را كه نمىخواست پس از او عذاب را ببيند ، فرا خواند و مار زهر خود را بر وى افكند و بىدرنگ از هوش رفت . آنگاه خود بر تخت شاهى نشست و افسر بر سر نهاد و خويش را به جامه و زيور پادشاهى بياراست و سبزىهاى تازه را در مجلس خود و در برابر اورنگ خويش بگسترانيد و خادمان را از اطراف خود دور كرد و دست در ظرفى بلورين برد كه مار در آن خفته بود ، و دست را به دهان مار نزديك كرد و مار زهرى بر آن افكند و بانو درجا از هوش رفت . مار خزيد و از ظرف بيرون جست و چون تمام كاخ از سنگ و آجر بود ، سوراخ و گريزگاهى نيافت ، لذا خود را در ميان سبزىهاى خوردنى پنهان كرد . چون قيصر به درون كاخ آمد و پاى در مجلس نهاد ، زن را نظاره كرد كه بر تخت نشسته و تاج شاهى بر سر نهاده است ، ترديدى نكرد كه سخن خواهد گفت . اما چون نزديك شد دانست كه مرده است ، شگفتزده از سبزىهاى تازه ، دست سوى آنها برد و همراهان ويژهاش از كار او در شگفت شدند . در همين حال ، مار سوى او جهيد و زهر را بر او ريخت و بىدرنگ نيمى از بدن او خشك شد و چشم و گوش راست او از كار افتاد . بدين سان ، از رفتار آن زن و خودكشى وى و جانفشانى او در برابر زندگى ننگين و پنهان كردن مار در ميان سبزىها در عجب آمد و در اين باره شعرى سرود . وى همان يك روز را زنده ماند و سپس بمرد . اگر آن مار پيشتر بخشى از زهر خود را نخست بر آن كنيز و سپس بر خود شاهبانو نريخته بود ، قيصر در جا مىمرد . « 1 »
ابن ابىالحديد : عامر بن ظرب دختر خويش را به عقد برادرزادهاش در آورد و چون خواست او را به وى بسپارد ، به مادر دختر گفت : دخترت را بفرماى تا در هيچ بيابانى فرود نيايد مگر آنكه با خود آب بردارد ، كه آب مايهى رونق بالا و پاكى پايين است ، و بفرماى تا زياد با وى همبستر نشود كه اگر تن سست شود ، دل بفرسايد ، و بفرماى كه وى
هامش
( 1 ) . مروج الذهب 1 / 337 .