من جشّم فيه العدد * اقول قولا لا قند
« وه چه پسرى ! چونان شير . هر كه بر او بتازد ، من سخنى بىخطا خواهم گفت » .
گفت : چون هفت روز از زايمان گذشت ، شبى همان كس سراغ من آمد و به كودك اشاره كرد و گفت :
انى زعيم لك امعمرو * بماجد الجدّ كريم النجر
اشجع من ذى لبد هزبر * يسودهم فى خمسة و عشر
وقاص اقران شديد الاسر
« اى امعمرو ، گمان من به تو اين است كه بزرگوارى كوشا و بخشنده در راه دارى ، دلاورى هژبر و دليرتر از شيران بلنديال كه در پنج و ده بر آنان سرورى خواهد يافت » .
و چنان شد كه او گفت و در پانزدهسالگى به سرورى رسيد و در صدوپنجاه سالگى درگذشت . « 1 »
مسعودى : واپسين پادشاه يونانيان قلبطره ( كلئوپاترا ) دختر بطلميوس ناميده مىشد كه فرزانه بود و نوشتههايى در پزشكى و آرايش داشت . او را شوهرى به نام آنطونيوس بود كه در پادشاهى سرزمين مقدونيه از خاك مصر با او همكارى مىكرد . دومين شاه روم يعنى اولين كسى كه قيصر نام گرفت ، نزد آنان رفت تا شوهرش را بكشد ، و چون مىدانست كه آن زن حكيم است و ديگر فرزانگان يونان شاگردى او مىكنند ، خواست تا او را فريب دهد و آنگاه از پايَش درآورد ؛ بنابراين ، با او به نامهنگارى پرداخت . زن اما مراد او را دانست و از كشتن شوهر و سپاهيانش آگاه شد . پس مارى را خواست كه ميان حجاز و مصر و شام لانه داشت و به گونهاى بود كه انسان را زير نظر مىگرفت و به يكى از اندامهاى او خيره مىشد و خود را از راه دور پرتاب مىكرد و بىآن كه خود را بر آن عضو بيندازد ، زهرى را بر آن مىافكند ، چندان كه آدمى بيهوش مىافتاد و گمان مىرفت
هامش
( 1 ) . الاغانى 11 / 35 .