تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
مىراندى ، نام او در نزد تو بيشتر از نعثل ( درازريش ) نبود ، و اگر سخنى به ميان آيد ، تو خود جايگاه على بن ابىطالب را در نزد رسول خدا ( ص ) مىدانى . گفت : آرى . گفت : آيا به ياد مىآورى روزى را كه پيامبر بيامد و ما با او بوديم و از سمت چپ پايين شد و با على خلوت كرد و به‌درازا با وى هم‌سخن شد و تو خواستى كه بر آنان يورش آورى و من تو را باز داشتم و تو فرمان نبردى و آن دو با هم راز مىگفتند كه يورش بردى و على را گفتى : سهم من از رسول خدا تنها يك روز از نه روز است ، اى پسر ابوطالب ، آيا همين يك روز را هم براى من نمىگذارى ؟ آن‌گاه پيامبر خشمگين و برافروخته رو به تو كرد و فرمود : به جاى خود بازگرد ، به خدا قسم هيچ كس ، خواه از خاندان من باشد و خواه از ديگر مردم ، با او دشمنى نورزد ، مگر آن‌كه از گردونه‌ى ايمان بيرون شود . و تو پشيمان و سرافكنده بازگشتى ؟ عايشه گفت : آرى ، آن را به ياد دارم . گفت : باز هم به يادت مىآورم . من و تو كنار رسول خدا ( ص ) نشسته بوديم و تو سر حضرت را مىشستى و من برايش خوراك خرمايى درست مىكردم كه دوست مىداشت . سرش را بالا آورد و فرمود : دريغا ؛ كدام يك از شما همراه شتر خواهد بود و سگان حوأب بر او پارس كنند و بدين سان از صراط فرو افتد . من سر از كار برداشتم و گفتم : از اين كار به خدا و رسولش پناه مىبرم ! آن‌گاه بر پشت تو زد و فرمود : اى سرخ‌فام ، مباد كه تو آن كس باشى كه هشدارت داده‌ام . عايشه گفت : آرى ، اين را نيز به خاطر دارم . ام‌سلمه افزود : باز هم به خاطرت خواهم آورد . در يكى از سفرها من و تو با رسول خدا ( ص ) بوديم ، و على ( ع ) عهده‌دار كفش‌هاى پيامبر ( ص ) بود كه پينه زند ، و عهده‌دار جامه‌هايش كه آن‌ها را بشويَد ، لنگه‌كفشى مانده بود كه آن را بدوزد ، كه پدرت و عمر وارد شدند و از پيامبر اجازه خواستند و ما در پس پرده شديم و آنان به سخن خويش پرداختند ، سپس گفتند : اى رسول خدا ، ما نمىدانيم كه شما تا كى با ما هستيد ، كاش ما را آگاه كنيد كه چه كسى جانشين شما بر ما است تا پناهگاه ما گردد . پيامبر ( ص ) به آنان فرمود : من جاى او را مىدانم ، اما اگر چنين كنم از پيرامون او مىپراكنيد ؛ چونان كه