صولى : اولين كسى كه نوشت : « از سوى بندهى خدا فلان كس . . . اميرالمؤمنين » عمر بن خطاب بود و او اولين كسى بود كه به اين لقب خوانده شد . پيشتر ابوبكر را خليفهى رسول خدا ( ص ) مىخواندند و به عمر هم همين لقب را داده بودند ، اما روزى مغيرة بن شعبه نزد عمر رفت و گفت : السلام عليك يا اميرالمؤمنين . عمر پرسيد : اين ديگر چه سخنى است ؟ گفت : مگر ما جماعت مؤمنان نيستيم و مگر تو فرمانرواى ما نيستى ؟ چون اين لقب از آن اوّلى روانتر بود ، بر آن روانه شدند . « 1 »
در ماجراى دوازده نفرى كه ابوبكر را انكار كردند آمده است : سپس عمار برخاست و گفت : اى ابوبكر ، حقى را كه خداوند براى ديگران قرار داده است ، براى خويش مخواه ، و تو اولين كسى مباش كه رسول خدا ( ص ) را نافرمانى كرده و در بارهى خاندانش با او از سر ستيز در آمده است . حق را به صاحبش برگردان تا پشت تو سبك شود و گناهت فرو ريزد . « 2 »
يعقوبى : چون موسى ( ع ) درگذشت ، پس از او يوشع در ميان بنىاسرائيل بر جاى او نشست ، و به شام رفت كه در آنجا ستمگرانى از تبار عمليق بن لاود بن سام بن نوح بودند . اولين كسى كه از ميان ايشان به فرمانروايى رسيد ، سميدع بن هوبر بود كه با آهنگ نبرد با بنىاسرائيل از سرزمين تهامه روانهى شام شد و يوشع كس فرستاد تا وى را بكشد .
پس از او ، جماعتى از بنىاسرائيل شورش كردند كه يوشع آنان را هم بكشت و راه خود را تا بلقاء « 3 » گشود و در آنجا مردى به نام بالق را ديد و سپاهيانش به ستيز با او برخاستند ، اما احدى از كسان او به قتل نرسيد . يوشع دليل را پرسيد ، به دو گفتند : در شهر ايشان زنى منجّم است كه شرمگاهش را رو به خورشيد مىكند و مىشمارد و چون شمارش را به پايان مىرساند ، سپاهيان را از پيش روى او مىگذرانند و كسى كه اجلش فرا رسيده
هامش
( 1 ) . ادب الكتّاب 144
( 2 ) . الخصال 2 / 464
( 3 ) . جايى در جنوب شرق اردن .