تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه ورام ( آداب و اخلاق در اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
كار مىكرد ، سفره غذايش را آماده ساخته بود تا غذا بخورد ، سگى از ديوار باغ آمد ، و نزديك آن غلام كه رسيد ، غلام يك قرص نانش را به او داد و او خورد ، و دوّمى را پيش او انداخت و سوّمى را ، آن سگ خورد ، و عبد الله همين طور نگاه مىكرد ، پرسيد : غلام ، تو هر روز چند نان خوراكت هست ؟ گفت : همين قدر كه ديدى . عبد الله گفت : پس چرا همه را به سگ دادى ؟ غلام گفت : در اين اطراف سگ نيست ، ممكن است اين حيوان از راه دورى آمده باشد و گرسنه باشد ، نخواستم نااميدش كنم . عبد الله پرسيد : پس خودت امروز چه مىكنى ؟ گفت : امروز را گرسنه مىگذرانم . آنگاه عبد الله بن جعفر گفت : مردم مرا سخاوتمند مىدانند ، در صورتى كه اين غلام از من سخىتر است ! و در نتيجه آن باغ و آن غلام را با تمام وسايل موجود خريد ، و غلام را آزاد كرد و همه را به او بخشيد . يكى از بزرگان مىگويد : براى مردى از اصحاب پيامبر خدا ( ص ) سر گوسفندى را هديه آوردند ، گفت : فلان برادر مسلمانم از من بيشتر نيازمند است و نزد او فرستاد و او نزد ديگرى ، تا به هفت منزل دست به دست گرديد و سرانجام به خانهء اوّلى باز گشت . على بن ابى طالب ( ع ) در بستر پيامبر خدا ( ص ) خوابيد ، خداوند به جبرئيل و ميكائيل وحى فرمود : من ميان شما فرشتگان نيز عقد برادرى بسته‌ام ، و عمر يكى از شما را طولانىتر از عمر ديگرى قرار داده‌ام ، حال كدام يك از شما ، زندگى خود را به برادرش ايثار مىكند ؟ هر دوى آنها عمر طولانى را براى خود اختيار كردند ، آنگاه خطاب كرد ، آيا مىتوانيد مثل على بن ابى طالب كه با محمد ( ص ) برادرند ، بوده باشيد كه در بستر محمد ( ص ) خوابيده و خود را فداى او كرده است و زندگى او را بر حيات خود مقدم داشته است ، بر زمين فرود آييد و او را از دشمن حفظ كنيد ، اين بود كه نزول كردند و جبرئيل بالاى سر و ميكائيل پايين پاى على ( ع ) ايستادند و جبرئيل ندا در داد : تبريك ، تبريك به مثل تو اى پسر ابو طالب كه خداوند بر فرشتگان به وسيلهء تو فخر مىكند ( 5 ) ! و خداوند اين آيه را