از هيبت و ترس ازو بهرهور بودند . بزرگان در پيشگاه عظمت او ايستاده بودند .
بندگان منتخب چون گردنبند از دو طرف او صف كشيده بودند . شوكت و عظمت سلطانى چشمها را خيره كرده بود . بندگان سلطان نگهبان قلعهاى را بحضور آوردند . نگهبان يوسف خوارزمى نام داشت و بر دستهايش دستبند و زنجير بود . دريغا ندانستند كه مقيد محبوس در حيله و مكر زيادهروى مىكند . يوسف را نزديك تخت آلب ارسلان بردند و دو غلام از دو طرف محبوس بودند كه هريك يك دست محبوس را گرفته بود . بنا شد كه چهار ميخ به دو دست و دو پاى محبوس زده شود كه بشتاب بدين وضع كشته گردد . محبوس گفت :
مانند منى آيا چنين كشته و تكهتكه مىگردد ؟ سلطان خشمگين شد . دور - انديشى و خرد را رعايت نكرد و تيروكمان خود را بدست گرفت و فرمان داد كه بند از دست محبوس باز كنند و باكى نداشته باشند به دو غلام گفت :
رهايش كنيد و تيرى بجانب محبوس انداخت . تير به خطا رفت . سلطان از تخت به پائين جست و بناگاه لغزيد و به روى درافتاد . يوسف بفور خود را به سلطان رسانيد و با كارد زخمى به تهيگاه او زد . سعد الدوله گوهرآئين نيز كه ايستاده بود از يوسف زخمها خورد . سلطان زخمدار به خيمه ديگر برده شد . فراش ارمنى عمودى بر فرق يوسف زد و او را كشت . اما آلب ارسلان وزير خود نظام الملك را حاضر كرد و وصيت بوى نمود . مهمات امور كشور و جلوگيرى از حوادث را به راى و كفايت وزير موكول نمود . فرزند خود ملكشاه را وليعهد ساخت و كشور را پس از مرگ خود به وى واگذشت .
قلمرو پدر خود داود را به فرزند ديگرش يعنى اياز اختصاص داد و پانصد هزار دينار نيز براى او معين كرد و بوى گفت يارى برادر را در خاطر داشته باش . قلعهاى كه در آنجا بود به ملكشاه داد و بوى گفت : اگر برادر تو به قسمت خود و حكومت تو خشنود نشد با همين نقدى كه براى او تعيين شده
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 54
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٥٤