آگاه كرده بود . نامه بدست طغرل افتاد . ولى او آن را پنهان كرد و مرض خدمتكار را با مرهم شكيبائى خود معالجه كرد . طغرل را كارهاى خير زياد بود . بر بناى مسجدها حريص بود و خود عابد و شبزندهدار بود . او مىگفت :
من از خدا شرم دارم كه خانهئى بنا كنم و در پهلوى آن مسجدى بنا ننمايم .
مؤلف گفت : عميد الملك حكايت كرد : هنگامى كه طغرل مريض شد ، گفت حكايت من درين مرض مانند حكايت گوسفنديست كه دست و پايش را براى چيدن پشم مىبندند و او گمان مىكند مىخواهند سرش را ببرند ؛ پس بيقرارى مىكند . تا آنكه او را رها مىكنند و مسرور مىشود .
پس دست و پايش براى سربريدن بسته مىشود و او خيال مىكند براى پشم چيدن است . آرام مىگيرد . و سر بريده مىشود . اين مرض كه در من است دست و پاى مرا براى سر بريدن بسته است . و همانطور شد كه گفته بود . نيز عميد الملك گفت : طغرل در سن هفتاد سالگى وفات يافت .
مؤلف گفت : عميد الملك حكايت كرد كه سلطان طغرل گفت در خراسان ، در ابتداى كارم ، در خواب ديدم مثل اينكه مرا به آسمان بردند .
به من گفته شد : آرزوى خود را بخواه كه برآورده مىشود . پس من گفتم هيچ چيز نزد من از درازى عمر عزيزتر نيست . گفته شد كه عمر تو هفتاد سال است .
مؤلف گفت : عميد الملك گفت : من از طغرل پرسيدم از سالى كه در آن ولادت يافته است و وى گفت در سالى بود كه فلان خان در ماوراء النهر خروج كرد . هنگامى كه وفات يافت حساب كردم 70 سال تمام بود .
مؤلف گفت : هنگامى كه خبر درگذشت طغرل ببغداد رسيد وزير خليفه فخر الدوله ابن جهير براى عزادارى در روز 26 ماه رمضان در صحن دار الخلافه نشست .
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 33
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٣٣