تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
به كارش اعتناء نمىكرد . اين غلام به كج‌كلاه شناخته شده بود . وزير همواره غلام را به خرد رجوع مىداد و او را از كارهايش نهى مىكرد . روزى وزير به وى گفت : « اگر عاقل و خردمند شدى بسيار خوب و گرنه تدبير كارت را خواهم كرد كه درست شوى و كجى كلاهت را راست خواهم نمود . » غلام بدون اعتناء به تهديد وزير او نيز وزير را تهديد كرد و گفت : « يا تو كلاه مرا راست مىكنى يا من عمامه ترا راست مىكنم . » اتفاقا سلطان در ميهمانى وزير بود . سه شب نزد وزير صبوحى و شراب اول شب خورده بود . روز سوم سلطان در مستى شراب صبوحى بود . حافظه و قوه تشخيص وى بر اثر مستى رفته بود . چشمش در چشم غلام خيره بود و دست وى در دست غلام بود . غلام با كرشمه خود سلطان را تسخير كرده بود پس او را غافل كرد و انگشتريش را از دست او بيرون آورد . قصد خود را از همه نهان و كتمان كرد . برخاست و با كينه‌اى كه از وزير داشت برفت . وزير در اطاق خود استراحت كرده بود . غلام گفت : « از وزير براى من اجازه ملاقات بگيريد زيرا براى كار مهمى از پيش سلطان آمده‌ام . » اصرار كرد تا در را باز كردند . هنگام ورود او هركس كه حضور داشت خارج شد . چون مجلس خلوت شد و وزير با وى اظهار انس و الفت كرد و به وى گوش فرا داد . سر وزير را بريد و سر را به دست گرفت و بر سلطان وارد شد و سر را مقابل سلطان نهاد . سنجر از مستى به هوش آمد و از جسارت و جنايت غلام بترسيد و از كارى كه با بىشرمى انجام داده بود مضطرب و هراسناك شد . سنجر امير قماج را بخواست و او در رايزنى ميان اطرافيانش