تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
دادگرى را بار ديگر ترسيم كردند . سلطان محمد با برادرش جغرى فراهم شدند . برادرى سلطان را به محبت وادار مىكرد ولى سلطنت او را به دشمنى تحريك مىنمود . مؤلف گفت : من در اين روزگار كه سال 549 بود در همدان بودم . از حج در مصاحبت جمال الدين محمود بن عبد اللطيف خجندى بازگشته بودم . سلطان را ديدم كه به برادر مأنوس و مسرور بود . در خوراك با وى شركت مىكرد دل‌جوئى و مهربانى مىنمود . در آخر فرمان به زنجير كردن برادر داد . امير عز الدين ستماز بن قايماز حرامى را نگهبان او كرد كه شب و روز او را زير نظر داشته باشد و پنهان و آشكار او را توجه كند . همواره كار چنين بود تا ما سپاه سلطان را ترك كرديم از آن پس نمىدانم سرنوشت با او چگونه بازى كرد و كجا بيفكندش . از وقتى كه جابه‌جا شد خبرى ازو شنيده نشد و اثرى ازو ديده نگرديد . مثل اينست كه طينت سلطان‌ها را از اصل ستم بيرون آورده باشند و طبيعت آنان بر غفلت كردن و چشم‌پوشى خلق شده باشد . پيوستگى نژادى نزد آنان بريده است و رحم كردن ممنوع است . احترام در خدمتشان همراه با خوارى است . به آنان مغرور شدن گول خوردن مىباشد . صاف آنان گل‌آلود است . سوگند مىخورند اما به خلاف آن كار مىكنند . رشته دوستى محكم مىنمايند سپس آن را مىبرند .

بيان حادثه‌هائى كه درين سال‌ها روى داد

مؤلف گفت : در سال 548 طايفه غز بر سلطان سنجر مستولى شد و حادثه ترس‌آورى بود به زودى روزگار سنجر را به مناسبت وفات او بيان