شدن صبح خاصبك روز وى تاريك مىگردد . زيرا ابن بلنكرى از فرط خوشحالى به خودخواهى و تكبر گرفتار شد و تصور بزرگى در ذهن وى خطور نمود .
خاصبك اميران را گرد كرد . بزرگ اميران امير حسن جاندار بود .
به اميران گفت :
« اين سلطان رستگار نخواهد شد و شايسته سرورى نيست . جاهلى مغرور است كه در همه كارها ناتوان مىباشد . بادهگسارى از كار سلطنت او را منصرف ساخته . از بىسليقگى به جاى خرماى تر و تازه به خرماى خشك و مانده قناعت مىكند . كار راست و درست به عقيده من اينست كه او را عزل كنيم و برادرش سلطان محمد را به سلطنت برداريم . »
اميران كه استيلاء خاصبك را دوست نمىداشتند و از برترى وى بستوه آمده بودند ازين گفتار دانستند كه خاصبك چون كسيست كه به پاى خود به استقبال مرگ آمده است . پس از روى ريا با وى موافقت كردند و اين پيشنهاد را بخششى بزرگ شمردند و با خود گفتند شايد سلطان كه به سلطنت بنشيند از روى خرد و مصلحت دست اين درازدست را كوتاه كند و با دور كردن او كشورى تشنه را سيراب نمايد .
به خاصبك گفتند : ( درين كار پيش از آنكه ملكشاه دريابد و نااميد شويم شتاب كن . )
پس خاصبك بن بلنكرى در ميهمانى خانه حسن جاندار ملكشاه را گرفت و در جنگل همدان او را به زنجير بست .
جمال الدين ايلفقشت بن قايماز حرامى را به سوى سلطان محمد بن محمود فرستادند . خاصبك براى سوگند خوردن سلطان محمد امير مشيد الدين بن شاه ملك را همراه وزير خود كمال ابو شجاع زنجانى معروف به تعجيلى روانه كرد . فرستادهشدگان در خدمت سلطان محمد به خاصبك خيانت كردند .
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 273
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٧٣