نيست ! فرمود : « چنين نكردم ، بلكه آن را روشن و ناب آوردهام . »
ابوعامر گفت : « خداوند دروغگو را راند و غريب و تنها بكشد ؛ آيا تو اينچنين آمدهاى ؟ » رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) فرمود : « آرى ، هركه دروغ گفت خدا با او چنان كند » اين دشمن خدا پس از آن به مكه رفت و هنگامى كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) مكه را فتح كرد به طائف گريخت و چون اهل طائف اسلام آوردند به شام پيوست و در آنجا رانده و غريب و تنها بمرد . » « 1 »
ج - و نيز در دلائل النبوه :
از « ابوسعيد خدرى » روايت كند كه گفت : از « ابومالكبن سنان » شنيدم كه مىگفت : « روزى نزد بنىعبدالاشهل » رفتم تا با آنها گفتگو نمايم - آن روزها در حال صلح و آتش بس بوديم - و شنيدم كه « يوشع » يهودى مىگفت : « بعثت پيامبرى به نام « احمد » نزديك شده است . او از « حرم » خروج مىكند . » « خليفةبن ثعلبه اشهلى » همانند كسى كه به مسخرهاش بگيرد به او گفت : « صفاتش چگونه است ؟ » گفت : « مردى است نه كوتاه و نه بلند ، در دو چشمش سرخى است . ردا مىپوشد و حمار سوار مىشود . شمشيرش بر دوش و هجرتش به اين شهر باشد . » راوى گويد : « با شگفتى از آنچه گفته بود بهسوى قوم خود « بنى حُذره » رفتم و شنيدم كه مردى مىگفت : « مگر اين سخنان را تنها « يوشع » مىگويد ؟ همه يهود يثرب اين را مىگويند ! » ابومالك گويد : « بيرون شدم تا به نزد « بنىقريظه » رسيدم و گروهى را در حال مذاكره دربارهى پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) يافتم . « زبيربن باطا » گفت : « آن ستاره سرخى كه جز با خروج و ظهور پيامبرى طلوع نمىكند ، طلوع كرده است ، و هيچ پيامبرى جز « احمد » باقى نمانده است ، و اين شهر هجرتگاه اوست » ابوسعيد گويد : « هنگامى كه رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) وارد مدينه شد ، پدرم اين خبر را
هامش
( 1 ) - دلائل النبوة ، ابونعيم ، ص 81 80 ، ح 42 .