تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
خانواده‌ام بازگشتم و نزد خديجه آمدم و تنگاتنگ او بر رانش نشستم و او گفت : « اى اباالقاسم ! كجا بودى ؟ به خدا سوگند فرستادگانم را به جستجوى تو روانه كردم تا به مكه رسيدند و نزد من بازگشتند ! » به او گفتم : « دشمنِ شاعر و مجنون اكنون يا شاعر است يا مجنون ! » خديجه گفت : « اى اباااقاسم ! تو را از آن در پناه خدا قرار مىدهم . خداوند هرگز با تو كه راستگوى و امانت‌دار و خوش اخلاقى و صله‌ى رحم مىكنى ، چنين نخواهد كرد ! اى پسر عمو ! چه شده ؟ شايد چيزى ديده‌اى ؟ » گويد : به او گفتم : « آرى ، سپس آنچه ديده بودم برايش بيان كردم » او گفت : « پسر عمو ! بشارتت باد و استوارى كن . چه ، شوگند به آنكه جان خديجه به دست اوست من اميد آن دارم كه تو نبى اين امت باشى » سپس برخاست و جامه بر سر كشيد و نزد « ورقةبن نوفل » پسر عموى خويش رفت و داستان را براى او بازگو كرد . ورقة كه پيشتر نصرانى شده و كتابهاى آسمانى را خوانده و از اهل تورات و انجيل چيزهايى شنيده بود ، گفت : « قدّوس است ، قدوس ! سوگند به آنكه جان ورقه به دست اوست اى خديجه ! اگر به من راست گفته باشى ، يقيناً « ناموس اكبر » - يعنى جبرئيلى كه نزد موسى مىآمد - نزد او آمده و او آمده بنى اين امت است . پس ، به او بگو استوار باشد » خديجه نزد رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) بازگشت و او را گفته ورقة آگاه كرد و برخى از فشارهاى روحىاش كاسته شد . هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ) عبادتش را در « غار حراء » به انجام رسانيد و بازگشت همانند هميشه به كعبه رفت و به طواف پرداخت كه ورقةبن نوفل در حال طواف او را ديد و گفت : « برادرزاده ! مرا آنچه ديدى يا شنيدى آگاه كن » رسول خدا صلى الله عليه و آله ) او را با خبر ساخت و ورقة به او گفت : « سوگند به آنكه جانم به دست اوست تو نبى اين امتى ، و به‌راستى كه « ناموس اكبر » نزد تو آمد است ، همان كه نزد موسى مىآمد و [ به مردم گفت : ] شما مردم تكذيبش مىكنيد و آزارش مىدهيد و بيرونش مىكنيد و به جنگش مىرويد ، و اگر آن روز را
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 291 | السيد مرتضى العسكري / محمد جوادى كرمى