چه مىشود ؟ دخترك گفت : پيامبر خدا مرا نفرين كرد كه عمرم دراز نگردد و ديگر هيچگاه عمرم طولانى نمىشود . امسليم با شتاب مقنعه بر سر گرفت و بيرون ش تا رسول خدا را ملاقات كرد . پيامبر به او فرمود : « امّسليم ! تو را چه مىشود ؟ » گفت : يا بنى الله ! آيا يتيمهى مرا نفرين كرديد ؟ فرمود : « داستان چه بودهاى امسليم ؟ » گفت : او پنداشته كه شما دعا كرديد ؟ فرمود : « داستان چه بودهاى امّسليم ؟ » گفت : او پنداشته كه شما دعا كرديد تا سنّ و عمر او دراز نگردد ! راوى گويد : رسول خدا خنديد و سپس فرمود : « امّسليم ! آيا شرطى كه من با پروردگارم بستهام نمىدانى ؟ من با پروردگارم شرط بسته و گفتهام : من تنها يك بشرم . مانند افراد بشر خشنود مىشوم ، و مانند افراد بشر خشمگين مىگردم ، پس ، هريك از امتم را كه به هر نحو نفرين كردم و او سزاوار آن نبود ، آن را براى او پاكى و پاكيزگى و نزديكى به خود در روز قيامت قرار بده . »
8 - از « ابنعباس » روايت كند كه گفت : « با كودكان بازى مىكردم كه رسول خدا آمد و من پشت در پنهان شدم . گويد : آن حضرت آمد و با كف دست بر شانهاى من زد و فرمود : « برو و معاويه را نزد من بخوان » گويد آمدم و گفتم : او در حال خوردن است . دوباره به من فرمود : « برو و معاويه را نزد من بخوان » آمدم و گفتم : او در حال خوردن است ، كه فرمود : « خداوند شكمش را سير نگرداند . »
و در عبارت ديگرى گويد : « رسول خدا آمد و من خود را از او پنهان كردم . »
* * * اضافه بر آنچه « مسلم » در اين باب روايت كرده ، در مسند احمد نيز آمده است :
9 - از « عايشه » گويد : « نيازمندان عرب پيرامون رسول خدا گرد آمدند و او را چنان در ميان گرفتند كه ناپيدا و اندوهگينش نمودند . مهاجران بهسويش شتافتند و براى او راه گشودند تا به در خانهى عايشه رسيدند . باز هم در تنگنايش قرار
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 264
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٦٤