و در روايتى گويد : « پيامبر از او پرسيد : « اينها چپيست ؟ » او گفت : سپاهيان سليمانند و آن حضرت خنديد . » « 1 »
و در سنن ترمذى با سند خود از « بريده » روايت كند كه گفت : « پيامبر به يكى از غزوهها رفت و چون بازگشت ، كنيزكى سياه نزد او آمد و گفت : يا رسول الله ! من نذر كردهام كه اگر خداوند شما را سالم بازگردانيد ، فراروى شما دف بزنم و آواز بخوانم ! پيامبر به او فرمود : « اگر نذر كردهاى بزن و گرنه ، نه . » پس او شروع به نواختن كرد كه ابوبكر وارد شد و او مىنواخت . سپس على وارد شو و او مىنواخت . سپس عثمان وارد شد و او مىنواخت . سپس عمر وارد شد و او دف را به زير چيز خود نهاد و روى آن نشست . و رسول خدا فرمود : « اى عمر ! شيطان از تو مىترسد . زيرا ، من نشسته بودم و او مىنواخت . بعد ابوبكر آمد و او مىنواخت . سپس على آمد و او مىنواخت . سپس عثمان آمد و او مىنواخت . اما هنگامى كه تو آمدى - اى عمر ! - دف را كنار نهاد . » « 2 »
و در مسند احمد با سند خود از « امالمؤمنين عايشه » روايت كند كه گفت : « حبشىها نزد رسول خدا در مسجد بازى مىكردند و من رفتم تا تماشا كنم و او شانههايش را پايين آورد تا من آنها را تماشا نمايم . » « 3 »
و در روايت ديگرى گويد : « حبشىها در روز عيد نزد رسول خدا بازى مىكردند و من از فراز دوشش سر مىكشيدم كه رسول خدا شانههايش را پايين آورد و من از روى شانههايش تماشا كردم تا سير شدم و بازگشتم . » « 4 »
هامش
( 1 ) - طبقات ابنسعد ، ج 8 ص 42 و 44 ؛ مسند احمد ، ج 6 ص 166 و 233 و 234 ؛ سنن ابىداوود ، ج 4 ص 283 و 284 .
( 2 ) - سنن ترمذى ، ابواب المناقب ، باب مناقب عمر ، ج 13 ص 147 .
( 3 ) - مسند احمد ، ج 6 ص 83 .
( 4 ) - همان ، ص 56 و 57 .