ح - و در روايت ديگرى گويد : « به من فرمود : « عايشه بيا و تماشا كن ! » من آمدم و گونههايم را بر دوش رسول خدا نهادم و از بين دوش و سر او به تماشا پرداختم . پس از آن به من فرمود : « آيا سير نشدى ؟ آيا سير نشدى ؟ » من براى آنكه قدر و مقام خود در نزد او را بدانم مىگفتم : نه ، كه ناگهان عمر آمد و مردم پراكنده شدند . گويد : رسول خدا فرمود : « من مىبينم كه شياطين انس و جن از عمر فرار مىكنند ! » « 1 »
ط - در اينباره از « امّالمؤمنين عايشه » روايات ديگرى - غير از آنچه آورديم - نيز آمده است .
* * * ى - در صحيح بخارى از « ابوهريره » روايت كند كه : « در اين هنگام « عمربن خطاب » وارد شد و بهسوى سنگريزهها رفت تا بر آنها افكند كه رسول خدا فرمود : « عمر ! آنها را به حال خود واگذار ! » « 2 »
ك - در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب از « امالمؤمنين عايشه » روايت كند كه گفت : « در زمان پيامبر با دختركانى كه دوست من بودند و با من بازى مىكردند ، بازى مىكردم و رسول خدا هرگاه وارد مىشد آنها در گوشهاى آرام مىگرفتند و او آنها را به نزد من مىفرستاد تا با من بازى نمايند . » « 3 »
و در طبقات ابنسعد از « عايشه » روايت كند كه گفت : « او دختركانى همبازى داشته است . . . » تا آخر حديث .
هامش
( 1 ) - صحيح ترمذى ، كتاب المناقب ، باب مناقب عمر ، ج 13 ص 148 .
( 2 ) - صحيح بخارى ، كتابالجهاد و السير ، ج 2 ص 103 ؛ صحيح مسلم ، ج 2 ص 610 .
( 3 ) - صحيح بخارى ، كتاب الادب ، ج 4 ص 47 ؛ صحيح مسلم ، كتاب الفضائل الصحابة ، ج 4 ص 91 .