براى من آب مىآوردند . » « 1 »
د - و نيز با سند خود از « امام على ( عليه السلام ) » روايت كند كه گفت : « رسول خدا در بيمارىاش فرمود : « برادرم را نزد من بخوانيد » گويد : على را نزد او فراخوانيد . به او فرمود : « نزديك من بيا » نزديك رفتم و او بر من تكيه كرد ، و پيوسته بر من تكيه داشت و با من سخن مىگفت به گونهاى كه بعضى از آب دهان پيامبر به من اصابت مىكرد . سپس رسول خدا فرو افتاد و در دامنم سنگين شد و من فرياد زدم : اى عباس دريابم كه من هلاكم ! و عباس آمد و همگى كوشيدند تا او را بخوابانيد . »
ه - و در كنز العمال از « على » روايت كند كه گفت : « در حال بيمارى رسول خدا بر آن حضرت وارد شدم و ديدم در خواب است و سرش در دامن بهترين مردى بود كه در خلق ديده بودم . هنگام ورود گفتم : نزديك شوم ؟ آن مرد گفت : نزديك پسر عمويت بيا كه تو سزاوارتر از من هستى . پس ، نزديك آن دو شدم و آن مرد برخاست و من به جاى او نشستم و سرپيامبر را همانگونه كه در دامن آن مرد بود بر دامنم نهادم و مدتى به همين حال درنگ كردم . سپس رسول خدا بيدار شد و فرمود : « كجاست آن مردى كه سر من در دامن او بود ؟ » گفتم : هنگامى كه من وارد بر شما شدم مرا فراخواند و گفت : نزد پسر عمويت بيا كه تو سزاوارترى . سپس برخاست و من جاى او نشستم . فرمود : « آيا مىدانى آن مرد كيست ؟ » گفتم : پدر و مادرم فداى شما باد ، نه . فرمود : « او جبرئيل بود كه پيوسته با من سخن مىگفت تا دردم سبك شد و خوابيدم و سرم در دامن او بود . » « 2 »
و - در طبقات ابنسعد با سند خود از « ابىغطفان » روايت كند كه گفت : « از
هامش
( 1 ) - طبقات ابنسعد ، ج 2 ص 263 ؛ كنز العمال ، ج 7 ص 178 و 179 .
( 2 ) - كنز العمال ، ج 7 ص 177 و 178 .