بهنزد من مىآيد . اوكه پيش از نزول حكم حجاب مرا ديده بود ، در اين حال هم مرا شناخت و من از « استرجاع » « 1 » او كه مرا شناخته بود بيدرا شدم و چهرهام را با ملحفهام پوشامدم و به خدا سوگند او يك كلمه هم با من سخن نگفت جز اينكه من استرجاع او را در حال خوابيدن شترش شنيدم . سپس در حالى كه به من پشت كرده بود آن را آماده كرد و من بر آن سوار شدم و او به راه افتاد و مرا مىبرد تا در اوج گرما به لشكر رسيديم . لشكريان مضطرب شده بودند و اصحاب افك آن سخنان را گفتند و « عبداللهبن ابى » به بزرگنمايى آن پرداخت و من چيزى از آن نمىدانستم و مردم در سخنان اصحاب افك فرومىرفتند و آن را منتشر مىكردند .
سپس بهسوى مدينه آمديم . هنوز نرسيده بودم كه شديداً بيمار شدم و از ماجرا خبر نداشتم . خبر به پدر و مادرم رسيده بود و آنها چيزى به من نمىگفتند جز آنكه من لطف و مهربانى هميشگى پيامبر نسبت به خودم در هنگام بيمارى را نمىديدم . تنها مىآمد و سلام مىكرد و مىگفت : حال شما چطور است ؟ در حالى كه پيشتر هرگاه بيمار مىشدم مىآمد و نزد من مىنشست و به من مهربانى و محبت مىكرد .
ما براى قضاى حاجت هميشه بين مغرب و عشا به آبريزگاه مىرفتيم . شبى با اممسطح كه جامه بر خود پيچيده بود بيرون رفتيم ، جامهاش گير كرد و گفت : مرگ بر مسطح ! من گفتم : به خدا سوگند چيز بدى گفتى ، مردى را نفرين مىكنى كه از بدريان است ؟ و او داستان اصحاب افك را برايم بازگفت و من چنان بر خود پيچيدم كه نتوانستم به آبريزگاه بروم و اين بر شدت بيمارىام افزود و شب و روزم را به گريه گذراندم .
هامش
( 1 ) - استرجاع : گفتن جملهى « انّالله و انا اليه راجعون » .