از « محمدبن اسحاق » با سياق زير روايت كردهاند : « 1 »
« پيامبر به هنگام « غزوهى بنىالمصطلق » طبق معمول بين زنانش قرعه كشيد و نام من [ / عايشه ] بيرون آمد و آن حضرت مرا همراه خود به سفر برد . . . » تا آخر حديث .
واقدى در كتاب « مغازى » خود در باب « ذكر عايشه و اصحاب افك » روايتى آورده كه فشردهى آن چنين است :
« از عبادبن عبداللهبن زبير ، گويد : اى مادر ! داستان خودت در « غزوهى مريسيع » را براى ما بيان كن .
گفت : برادرزاده ! رسول خدا هرگاه به سفرى مىرفت بين زنانش قرعه مىكشيد و نام هركس بيرون مىآمد او را با خود مىبرد . او دوست داشت كه من در سفر و حضر از او جدا نگردم . و هنگامى كه خواست به « غزوهى مريسيع » برود ميان ما قرعه كشيد و نام من و نام امسلمه بيرون آمد و ما با او همراه شديم و خداوند جان و مال دشمنان را به پيامبر غنيمت داد و پس از آن بازگشتيم .
رسول خدا بدون آب در منزلگاهى بىآب به نام « تربان » فرود آمد و در آنجا گردنبند من از گردنم افتاد و رسول خدا را از آن باخبر كردم . آن حضرت مردم را تا صبح در آنجا نگه داشت . مردم ناليدند و سخنها گفتند و گفتند : عايشه ما را زندانى كرده است . و نزد ابوبكر رفتند و گفتند : آيا نمىبينى عايشه چه كرده ؟
هامش
( 1 ) - عبارت از ابنهشام است .