باقى گذاشت ، على با چشمى گريان به نزدش آمده گفت : اى پيامبر خدا ! مرا در ميان زنان و كودكان به جاى گذاردى ، و از همراهى خود در اين نبرد ، محروم داشتى ؟ من خود به گوش خويش شنيدم كه رسول اكرم فرمود :
« اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبوهء بعدى »
يعنى : آيا خشنود نيستى كه نسبت تو به من ، همان نسبت هارون به موسى باشد ، جز اين كه پس از من پيامبرى نيست ؟
ديگر بار شنيدم كه در روز نبرد خيبر فرمود :
« لاعطين الرايه رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله »
يعنى : اين پرچم را فردا به مردى خواهم سپرد كه خدا و رسولش را دوست مىدارد ، و خداى و رسولش نيز او را دوست مىدارند . ما همه گردنها افراشتيم و به اشتياق به سوى رسول نگران شديم ! رسول خدا ( ص ) فرمود : على را به نزد من بخوانيد . بدنبال او رفتند ، در حالى كه از چشم درد سخت رنجور بود ، به حضورش آوردند . پيامبر اكرم آب دهان به چشم دردمند وى كشيد ، سپس پرچم جنگ به دو سپرد كه خداوند به دنبال آن فيروزى را نصيبش ساخت .
و نيز به ياد دارم آن وقت كه اين آيه نزول يافت :
« فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ . . . »
* « 1 »
يعنى : بگو بيائيد به خوانيم ما فرزندانمان و شما فرزندان خود . . . رسول اكرم ، على و فاطمه و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را فرا خواند ، و فرمود : بار الها اينانند خاندان من ! « 2 »
مسعودى داستان اين ملاقات را از طبرى بازگو مىكند : آنگاه كه معاويه به حج آمده بود ، با سعدبن ابىوقاص به طواف خانهء خدا پرداخت ، و پس از طواف به دارالندوه - مركز اجتماع بزرگان قريش در جاهليت - رفت ، و سعد را در كنار خويش نشانيد . سپس زبان به ناسزا گشود ، و امام را به باد دشنام گرفت ! سعد
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سوره آل عمران / 61 .
( 2 ) « مسلم » 7 / 120 + « ترمذى » 13 / 171 + « مستدرك » 3 / 108 ، 109 + « الاصابه » 2 / 509 + « خصائص النسائى » / 15 .