و يا اينكه عبدالرحمنبنغنم اشعرى به ابوهريره و ابودردا ، آنگاه كه به عنوان رسالت از سوى معاويه بنزد امام آمده بودند ، مىگفت :
« آخر معاويه چگونه مىتواند در شوراى خلافت وارد گردد ، در صورتى كه او از كسانى است كه برايشان خلافت اصولا روا نيست ! او و پدرش جزو سران تمام گروههاى جنگى عليه اسلام بودهاند . » « 1 » و چگونه امكان داشت ، خلافت براى او استوار يابد ، در صورتى كه عمر در دوران خلافت خود گفته بود :
« در مسئله خلافت نصيبى بريا آزاد شده يا فرزند آزاد شده * « 2 » و يا مسلمانان پس از فتح مكه نيست ، و اين گونه كسان نمىتوانند بدين مقام برسند » « 3 »
و گفتار امام اميرالمؤمنين ( ع ) را نيز مردم به خاطر داشتند كه فرموده بود
« . . . معاويه فردى است كه خداوند براى او سابقهاى در دين قرار نداده و هيچ پشتوانهاى از پاكى و راستى در اين كيش ندارد ، و آزاد شدهاى فرزند آزاد شدهء ديگر مىباشد كه در تمام جنگلهاى ضد اسلام شركت داشته است . هميشه او و پدرش دشمن خدا و رسول و اسلام بودهاند ، و تا آنگاه كه با كراهت به اسلام وارد شدند ، از اظهار آن خوددارى كردند ! » « 4 »
و ديگر بار به دو فرموده بود :
« بدان تو از آن آزادشدگانى كه هرگز خلافت برايشان روا نيست ! و تاج امامت بر سر آنان راست نمىآيد ، و در شوراى مسلمانان حق ورود ندارند » « 5 » * * « 6 »
عبدالله بديل از سران لشكر علوى در نبرد صفين ، درباره معاويه گفته بود :
هامش
( 1 ) نگاه كنيد به شرح حال او در :
« الاستيعاب » 2 / 417 + « اسدالغابه » 3 / 318 .
( 2 ) ليس فيها لطليق و لا لولد طليق و لا لمسلمه الفتح .
( 3 ) ابن اثير : « اسدالغابه » 4 / 387 + « طبقات » 3 / 248 چ ليدن
( 4 ) « وقعه صفين » / 227 + « طبرى » 6 / 4 + « ابن اثير » 3 / 125
( 5 ) ابن عبد ربه : « العقد الفريد » 2 / 284 + « نهج البلاغه » 2 / 5 + « شرح النهج » 1 / 248 و 3 / 300 .
( 6 ) * * در اين كلمات ، امام بر اساس مطالب مورد قبول خصم ، سخن مىگويد : « محاججه الخصم بما يلتزم به » با اين معنى كه تو حتى بر اساس آنچه پذيرفتهاى ، بنا حق ادعاى خلافت دارى ، و بجنگ اهل حق آمدهاى ! آرى از دوران ابوبكر و عمر به اجتماع اسلامى چنين تلقين مىشد كه مهاجرين اولين هستند كه حق خلافت دارند ، و در شوراى تعيين خليفه ، مىتوانند شركت كنند ، و بدينسان خدائى بودن مسئله را به كلى بفراموشى سپرده بودند كه هيچ به مصلحتشان نبود ! ؟