در اوان اجتماع حكمين در « دومه الجندل » عمرو عاص سخت در احترام و بزرگداشت ابوموسى اشعرى مىكوشيد ، و او را از سر تزوير بر خويشتن مقدم مىداشت ، و مىگفت : « تو مدتها قبل از من با رسول خدا ( ص ) مصاحب بودهاى ، و سنت نيز از من بيشتر است . » پس از اينكه ابوموسى و عمرو عاص با هم به شور نشستند ، ابوموسى گفت : اى عمرو ! آيا تو خواهان صلاح امت و خشنودى خدا نيستى ؟
عمرو پرسيد : صلاح امت در چيست ؟
ابوموسى پاسخ داد : حكومت و خلافت را به عبداللهبنعمر * « 1 » بدهيم كه او به هيچ وجه در اين جنگها پا در ميانى نكرده است !
عمرو گفت : معاويه را چرا فراموش كردى ؟
ابوموسى پاسخ داد : معاويه را با خلافت چه كار ! او به هيچ وجه استحقاق آن را ندارد !
صحبت به درازا كشيد ، و هيچ كدام به مرد مورد نظر ديگرى براى خلافت تن در نداد . سپس اين مسئله مطرح شد كه در چنين صورتى چه بايد كرد ؟ ابوموسى گفت : نظر من اين است كه اين دو مرد ، على و معاويه را خلع كنيم ، آنگاه خلافت را به شوراى مسلمانان واگذاريم كه هر كس را كه مىخواهند ، و دوست دارند ، انتخاب نمايند !
عمرو عاص گفت : نظر درست ، همان است كه تو مىگوئى ، من بدان راضى هستم ، و اين همان رأيى است كه صلاح مردم را در بردارد .
صبحگاهان به ميان مردم آمدند . ابوموسى به عمرو گفت : به منبر بالا برو ، و سخن بگو .
عمرو عاص طبق نقشهاى كه داشت ، اظهار كرد : من هرگز بر تو پيشى
هامش
( 1 ) * قابل توجه اينكه عبداللهبنعمر داماد ابوموسى اشعرى مىباشد . بنابراين همهء كوششهاى ابوموسى به خاطر دامادش و كاملا خالصانه بوده است ! !