« يا كعب الست امك ولي عليك حق ؟ »
كعب ! مگر من در گردن تو حق مادرى ندارم ؟
( عايشه )
سرگذشت كعب بن سور نخستين جلودار عايشه
افسار شتر در دست كعب :
چنان كه گفتيم : پرچم سپاه عايشه شتر عايشه بود و هركس افسار آن شتر را به دست ميگرفت پرچمدار لشكر محسوب مىشد و با اين مقام بر خود مىباليد و آن را يك منصب عالى و افتخار بزرگ مىپنداشت ، اين منصب نخست در اختيار « كعببنسور » قاضى معروف بصره قرار گرفت جنگ شروع گرديد و تدريجاً گرم و گرمتر شد ، در آنموقع كعب « 1 » قرآنى به گردن آويخت و عصائى بدست و افسار شتر
هامش
( 1 ) كعببنسور از قبيله ازد بود در دوران رسول خدا اسلام پذيرفت ولى حضور پيغمبر را درك ننمود صاحب استيعاب مىگويد : روزى كعب به نزد عمر بود زنى آمد و گفت عمر ! شوهر من زاهدترين و عابدترين مردم دنيا است كه من همانند او كسى را سراغ ندارم او شبها را به عبادت و نماز مىپردازد و روزها نيز در تمام ايم سال روزه مىگيرد .
عمر سخن آن زن را شنيد و بر شوهر وى مرحبا و آفرين گفت ! و درباره وى طلب مغفرت نمود ، او نيز شرم كرد كه جريان را واضحتر از اين بگويد و عقده رونى خود را بر ملا سازد . كعب كه ناظر جريان بود گفت : خليفه ! آن زن به اين منظور پيش تو نيامده بود كه از شوهر خود تعريف و اظهار رضايت كند او آمده بود كه از شوهرش شكايت نمايد منظور وى اين بود كه شوهرش هميشه مشغول عبادت است و وظيفه مهم شوهرى را كه رسيدگى به همسر و فرزند است فراموش نموده است .
عمر از گفتار كعب تكان خورد و دستور داد كه آن زن را به حضور بيآورند تا جريان را از خود وى تحقيق نمايد تحقيق به عمل آمد معلوم شد كه منظور آن زن همان است كه كعب حدس زده بود : آرى او براى شكايت آمده بود نه براى اظهار رضايت .
عمر كه اين استعداد و ذوق سرشار و دقيق را در كعب بديد قضاوت و حكم آن زن و شوهر را به وى محول نمود ، كعب گفت اين مرد بايد اوقات خود را چهار قسمت كند و يك قسمت آن را به زن و همسرش اختصاص دهد و بقيه اوقات را به عبادت و كارهاى زندگى خود بپردازد ، قضاوت عادلانه كعب عمر را بيش از پيش به تعجب واداشت ، به همين جهت مقام قضاوت شهر بصره را به وى وحول و واگذار نمود ، كعب از آن تاريخ پست دادگسترى شهر بصره را به عهده داشت تا روزيكه در جنگ جمل كشته شد .