بار دوم به من گفت كه مادر بعزا ! پيش برو بسوى پدرم برگشتم و گفتم پدر ! چگونه پيش بروم در صورتى كه شمشيرها و نيزهها در برابرم سد محكمى به وجود آوردند .
محمدبنحنيفه مىگويد : وقتى سخنم به اين جا رسيد كسى پرچم را آنچنان با زيركى از دستم بود كه نتوانستم او را بشناسم مات و مبهوت به اطراف خود مينگريستم يكباره متوجه شدم كه پرچم بدست پدرم على است كه در پيشاپيش لشكر بر سپاه دشمن حمله مىكند و رجزى بدين مضمون مىخواند :
عايشه ! نيكيها و گذشتهاى من بود كه تو را بدينگونه مغرور ساخت تا عليه من شوريدى .
عايشه ! مغرور مباش ، اين مردم كه اطراف تو را گرم گرفتهاند دشمنانى بيش نيستند كه در لباس دوستان جلوهگرند .
عايشه ! مرگ و سرافكندگى براى تو بهتر از اين است كه در ميان مسلمانان و فرزندان خود جنگ و خونريزى به راه اندازى . « 1 »
هامش
( 1 )انت الذى قد غرك منى الحسنا * يا عيش ان القوم قو ماعداو الخفض خير من قتال الابنا