را كه به ناحق متهمند ترك گويم اين بگفت تيرى در كمان نهاد و به سوى طلحه رهايش ساخت و او را به قتل رسانيد .
در مستدرك حاكم ، در تاريخ ابنعساكر و اسدالغابه آمده است : هنگامى كه مروان طلحه را كشت رو به « ابان » فرزند عثمان نمود و گفت : ابان ! يكى از قاتلان پدرت را به جزاى اعمالش رساندم و آب سردى بر آتش دلت پاشيدم .
ابناعثم داستان كشته شدن طلحه را با شرح بيشترى آورده است او مىگويد : در اثناى جنگ ، مروان به غلام خود گفت من در شگفتم كه اين طلحه روزى سرسختترين دشمن عثمان بود و مردم را بر قتل وى تشويق و تحريك مىنمود و در ريختن خونش كوشيد تا او را كشت امروز نيز به طرفدارى و خونخواهى وى به پا خاسته و خود را در صف دوستان و فرزندان وى قرار داده است ! ! !
سپس گفت : من مىخواهم اين مرد متلون و منافق را بكشم و مسلمانان را از شر او برهانم و سايهء شومش را از سر اين مردم بيچاره كوتاه كنم ، غلام : تو بايد در پيشاپيش من قرار بگيرى تا من در كمين او باشم ، اگر مأموريت خود را به خوبى انجام دهى از تو بسيار ممنون و متشكر خواهم بود و به پاداش چنين خدمت بزرگى آزادت خواهم نمود .
غلام مروان ، كه بآزادى خويش بيش از هر چيز علاقمند بود خود را در جلو مروان و مروان را در كمين طلحه قرار داد ، در اين هنگام مروان بچابكى با يك تير مسموم طلحه را هدف گرفت و ران وى را شكافت .
مورخين مىگويند : چون طلحه در اثر شدت زخم و جراحت خود را ناتوان ديد ، به غلام خود گفت لااقل مرا به زير سايه درختى ببر تا از اين گرماى شديد آفتاب قدرى راحت شوم ، غلام گفت : امير ! در اين بيابان ، سايه و سايهبانى نيست من تو را به كجا حمل كنم ؟ طلحه در اينجا با يك حالت تأثرانگيز و آميخته با حسرت گفت : « سبحانالله » ! ميان قبيله قريش بيچارهتر و بدبختتر از من كسى نبود ، اى واى كه خونم بهدر رفت و قاتلم معلوم نشد ، خدايا ! اين تير شوم و سوزان از كجا بود ؟ كه
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٧٤