مردم ! اولا ! گناه عثمان آنچنان نبود كه مجوز قتل وى گردد ، ثانياً شما او را به توبه واداشتيد سپس بدون اينكه به توبهاش اعتنا كنيد بر وى تاختيد ، و خون آن بىگناه را ريختيد ، سپس با على بيعت نموديد ، و او را غاصبانه بر كرسى خلافت نشانديد . « 1 »
شما فكر مىكنيد من به نفع شما از تازيانهها و فحاشىهاى عثمان غضبناك گردم ولى امروز به نفع عثمان از شمشيرهاى شما كه بر وى فرود آورديد غضبناك نگردم ؟ وسكوت اختيار كنم ؟ !
مردم ! به هوش باشيدى ! كه عثمان را مظلوم و بىگناه كشتند ، و اينك بر شما است كه در پى قاتلان وى باشيد ، و در هر كجا دست بر آنان يافتيد بقتلشان برسانيد .
و سپس يكى از آن چند نفر را كه عمر معين كرده بود ، با شورا به خلافت برگزينيد ولى نبايد كسى از قاتلان عثمان در موضوع خلافت و شوراى تعيين خليفه شركت و يا كوچكترين دخالت بكند ! !
ابومخنف مىگويد : سخن عايشه كه باينجا رسيد ، مردم مانند امواج دريا به خروش درآمده ، در هم پيچيدند ، يكى مىگفت : حقيقت همان است كه عايشه مىگويد . آن ديگرى عايشه را تخطئه مىنمود ، كه او حق نداشت از خانهاش بيرون بيايد ، ديگرى مىگفت : به او نمىرسد كه در امور اجتماعى شركت و دخالت كند . بالاخره هركس حرفى مىزد ، صداها بلند گرديد ، غوغاى مردم به اوج رسيد ، بگو مگو و اختلاف مردم بدانجا كشيد ، كه كفشها را بر سر هم مىكوبيدند ، و شنهاى كف ميدان را به سر و صورت هم مىزدند .
در اينجا بود كه مردم بصره به دو گروه و دو دستهء متمايز تقسيم شدند و در مقابل هم جبهه تشكيل داد ه و صفبندى نمودند .
گروهى طرفدار عثمان « فرماندار بصره » و گروه ديگر از طرفداران عايشه گرديدند ، بدينگونه عايشه توانست در ضمن سخنرانىچند دقيقهاى عدهاى را با خودهمفكر كند و افرادى را به تعداد لشكريانش بيافزايد .
هامش
( 1 ) سخنان عايشه در واقع به خود عايشه و به دو سردار لشكرش طلحه و زبير متوجه و پاگير بود .