فاتقى الله و ارجعى الى بيتك ! و اسبلى عليك ! و السلام .
اين بود خلاصه و مضمون نامهاى كه اميرالمؤمنان ( ع ) از زاويه ، نزديك بصره ، به سران لشكر عايشه نوشت ، طلحه و زبير ، و همچنين عايشه ؛ اين نامه منطقى و تكاندهنده را خواندند ، ولى ترتيب اثرى بدان ندادند ، و پاسخى به آن ننوشتند .
بعضى از تاريخ نويسان مىگويند : كه عايشه در جواب اين نامه چنين نگاشت :
اى پسر ابيطالب ! كار ما از عتاب و ملامت گذشته ، و ما هرگز فرمان تو را نخواهيم بود ، هر چه مىتوانى بكن ! و آنچه از دست تو بيايد نسبت به ما مضايقه نكن ! « 1 » .
و در تاريخ اعثم كوفى آمده است كه : طلحه و زبير به نامهء على ( ع ) جواب كتبى ندادند ، ولى يك پيام شفاهى ، بدين مضمون به وى فرستادند كه :
تو اى على ! راهى بسيار سخت پيش گرفتهاى ، و خود را به پيمودن آن راه ملزم مىدانى ، و از ما نيز به جز اينكه در زير فرمان تو باشيم ؛ راضى نخواهيم گشت ، و ما هم هرگز به زير فرمان تو نخواهيم رفت ، على ! به راه خود ادامه بده ! و دربارهء ما نيز هرچه مىتوانى بكن !
به هر صورت ، اميرالمؤمنين ، از نامهاى كه به عنوان پند و اندرز ، و براى ايجاد صلح از زاويه به سران لشكر عايشه نوشته بود ، نتيجهاى نگرفت ، و جواب مساعد و مسالمتآميزى از آنان نشنيد ، اين بود كه از آنجا هم با لشكر خود به سوى بصره حركت نمود ، تا وارد شهر بصره گرديد .
خوانندهء ارجمند ! تا اينجا چگونگى به وجود آمدن دو لشكر مخالف و تجهيز و حركت آنان به سوى بصره تا ورودشان به آن شهر از كتب تاريخ ، و مدارك معتبر ، نقل گرديد . فعلا مطلب را در همين جا مىگذاريم ، دوباره به اول حادثهء جنگ جمل برمىگرديم ، و مطالب گذشته را از اول تا آخر ، بار دوم از زبان تاريخنويس معروف : « ابومخنف » كه اطلاع وسيع از اوضاع و اخبار عراق داشته كه واقعاً بايد او را عراقشناس ناميد بازگو مىكنيم ، تا مطلب قبلى مستدل روشنتر و محكمتر گردد .
هامش
( 1 ) الامامه و السياسه 1 / 55 - 62 ، جمهره رسائل العرب 1 / 379 ، ترجمه تاريخ اعثمى / 174 .