ذكر ابومخنف و قال : لما نزل علي ذاقار ، كتبت عائشه الي حفصه بنت عمر :
أما بعد . فاني اخبرك أن علياً قد نزل ذاقار ، و أقام بها مرعوباً خائفاً لما بلغه من عدتنا و جماعتنا ، فهو بمنزلهء الاشقر ، ان تقدم عقر ، و ان تأخر نحر ، :
فدعت حفصه جواري لها يتغنين ، و يضربن بالدفوف ، فأمرتهن أن يقلن في غنائهن :
ما الخبر ما الخبر ؟ علي في السفر ! كالفرس الاشقر ، ان تقدم عقر ، و ان تأخر نحر ! !
وجعلت بنات الطلقاء يدخلن علي حفصه ، و يجتمعن لسماع ذلك الغناء فبلغ أمكلثوم بنت علي فلبست جلابيبها ، و دخلت عليهن في النسوة متنكرات ، ثم اسفرت عن وجهها ؛ فلما عرفتها حفصه خجلت و استرجعت ، فقالت أمكلثوم :
- لئن تظاهرتما عليه منذ اليوم ، لقد تظاهرتما علي أخيه من قبل ، فأنزل الله فيكما ما أنزل : قالت حفصه :
- كفي ، رحمك الله !
وأمرت بالكتاب فمزق ، و استغفرت الله ! !
يعنى ، ابومخنف آورده است :
چون على به ذاقار « 1 » رسيد ، عايشه به حفصه دختر عمر چنين نوشت :
اما بعد ، اينرا بگويم كه على در ذاقار فرود آمده ، و از شنيدن ساز و برگ و نيروى عظيم جنگى ما ، در همانجاى هراسان و ترسان به خود درمانده است ؛ چه ، اگر قدمى وا پس گذارد چون اسبى رميده پى شود ، و اگر پاى بجلو نهد ، به گردن درافتد و از پاى درآيد ! :
چون اين نامه به حفصه رسيد ، بفرمود تا كنيزكانش به بزم نشسته ، به دف بزنند و به آواز چنين تصنيفى بخوانند :
مالخبر مالخبر . . . . . . : و دختران طلقاء « 2 » در خانهء حفصه ، براى شنيدن اين
هامش
( 1 ) ذاقار ، نام محلى بر سر راه بصره بوده است .
( 2 ) طلقاء به آن دسته از قريش مىگفتند كه به رسول خدا ايمان نياوردند مگر وقتى كه پيغمبر مكه را فتح كرد و همهء آنها به حكم قانون جنگ ، جزء اسيران آن حضرت درآمدند و سپس پيامبر خدا همهء آنها را آزاد كرد و فرمود : اذهبوا فانتم الطلقاء : بنابراين آنها بردهء آزاد شده رسول خدا بودند و غالباً كسانى بودند كه كينهء رسول خدا را در دل داشتند .