منظرهاى عجيب و نفرتانگيز بود ! وليد را يافتند كه به كنارى افتاده و از فرط مستى سر از پاى نمىشناسد ! !
پس او را برداشتند و بر تختخوابش دراز كردند ؛ وليد در همين حال بالا آورد !
ابوزينب ، بيش از اين درنگ را جايز ندانست ، انگشترى او را از انگشتش بيرون آورد و هر دو از خانه خارج شدند .
در پيشگاه عثمان
ابوزينب ، بهمراهى سه تن ديگر از مردم سرشناس كوفه ؛ از بصره به مدينه روى نهادند ، و سرانجام به قصد ملاقات خليفه و طرح شكايت خود از وليدبنعقبه حاكم كوفه ، در مدينه بر عثمان وارد شدند .
آنها نخست به عرض خليفه رسانيدند : گرچه اميد آن نداريم كه به درد ما توجهى نمائى ، ولى ما وظيفهء خود مىدانيم كه مطالبى را به سمع تو برسانيم و تكليف خويش را انجام داده باشيم !
عثمان پرسيد : « مطلب چيست ؟ . »
آنها موضوع شكايت خود را از وليد مطرح كردند ، و اتفاقات و جرياناتى را كه باعث تقديم شكايتشان شده بود در محضر خليفه تشريح و نابسامانى اوضاع كوفه را عرضه داشتند .
عبدالرحمنبنعوف ؛ كه در آن مجلس حضور داشت ، از شاكيان پرسيد : يعنى چه ! مىگوئيد وليد را چه شده ؟ آيا ديوانه شده است ؟ ! شاكيان گفتند :
- خير بلكه او در اثر نوشيدن مى ، مست و بى خود شده بود ! ! در اين هنگام عثمان روى به جندب كرد و پرسيد :
- تو خود ؛ شراب خوردن برادرم را ديدى ؟ ! جندب جواب داد :
- خير . ابداً ، ولى گواهى مىدهم ؛ او را مست ديدهام كه شراب بالا آورده و خود را آلوده كرده بود و من در عالم مستى و بىخبرى او ، انگشترش را از دستش خارج كردهام ! ! عثمان پرسيد :
- شما از كجا دانستيد كه وليد شراب خورده است ؟ ! در جواب گفتند :
- چطور نمىدانيم ؟ در صورتى كه ، وليد از شرابى نوشيده است كه ما خود