تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
منظره‌اى عجيب و نفرت‌انگيز بود ! وليد را يافتند كه به كنارى افتاده و از فرط مستى سر از پاى نمىشناسد ! ! پس او را برداشتند و بر تخت‌خوابش دراز كردند ؛ وليد در همين حال بالا آورد ! ابوزينب ، بيش از اين درنگ را جايز ندانست ، انگشترى او را از انگشتش بيرون آورد و هر دو از خانه خارج شدند .

در پيشگاه عثمان

ابوزينب ، بهمراهى سه تن ديگر از مردم سرشناس كوفه ؛ از بصره به مدينه روى نهادند ، و سرانجام به قصد ملاقات خليفه و طرح شكايت خود از وليدبن‌عقبه حاكم كوفه ، در مدينه بر عثمان وارد شدند . آنها نخست به عرض خليفه رسانيدند : گرچه اميد آن نداريم كه به درد ما توجهى نمائى ، ولى ما وظيفهء خود مىدانيم كه مطالبى را به سمع تو برسانيم و تكليف خويش را انجام داده باشيم ! عثمان پرسيد : « مطلب چيست ؟ . » آنها موضوع شكايت خود را از وليد مطرح كردند ، و اتفاقات و جرياناتى را كه باعث تقديم شكايتشان شده بود در محضر خليفه تشريح و نابسامانى اوضاع كوفه را عرضه داشتند . عبدالرحمن‌بن‌عوف ؛ كه در آن مجلس حضور داشت ، از شاكيان پرسيد : يعنى چه ! مىگوئيد وليد را چه شده ؟ آيا ديوانه شده است ؟ ! شاكيان گفتند : - خير بلكه او در اثر نوشيدن مى ، مست و بى خود شده بود ! ! در اين هنگام عثمان روى به جندب كرد و پرسيد : - تو خود ؛ شراب خوردن برادرم را ديدى ؟ ! جندب جواب داد : - خير . ابداً ، ولى گواهى مىدهم ؛ او را مست ديده‌ام كه شراب بالا آورده و خود را آلوده كرده بود و من در عالم مستى و بىخبرى او ، انگشترش را از دستش خارج كرده‌ام ! ! عثمان پرسيد : - شما از كجا دانستيد كه وليد شراب خورده است ؟ ! در جواب گفتند : - چطور نمىدانيم ؟ در صورتى كه ، وليد از شرابى نوشيده است كه ما خود