« اى مردم ! هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه مرا نمىشناسد ، من حسن بن على هستم ، من فرزند نبى و زاده وصىام ، من فرزند بشير و زاده نذيرم ، من فرزند دعوتكننده به سوى خدا به اذن خدايم ، من زاده سراج منيرم ، من از « اهل البيت » ى هستم كه جبرئيل بر ما نازل مىشد و از نزد ما به آسمان مىرفت . من از « اهل البيت » ى هستم كه خداوند رجس و پليدى را از آنان دور كرده و پاك و پاكيزهشان نموده است . » تا آخر خطبه . « 1 »
در مجمع الزوائد و تفسير ابن كثير - عبارت از مجمع است - روايت كنند :
هنگامى كه على عليه السلام به شهادت رسيد ، حسن بن على عليهماالسلام جانشين او شد . او يك بار كه با مردم نماز مىگزارد ، مردى بر او حملهور شده و با خنجر به . . . او ضربتى زد كه چند ماهى بيمار شد ، سپس برخاست و بر منبر شد و خطبه خواند و فرمود : « اى اهل عراق ! درباره ما از خدا بترسيد ! ما اميران و ميهمانان شماييم ، ما همان « اهل البيت » ى هستيم كه خداى عزو جل دربارهشان فرموده
: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً . »
او پيوسته سخن مىگفت تا آنكه در مسجد جز گريان نمىديدى . گويد : طبرانى آن را روايت كرده و رجال آن همه ثقه هستند . « 2 »
ب ) ام سلمة
در مشكل الاثار طحاوى از عمره همدانيه روايت كند كه گفت :
نزد امسلمه رفتم و بر او سلام كردم ، گفت : كه هستى ؟ گفتم : عمره همدانيه ، و گفتم : اى ام المؤمنين ! مرا از حال اين مردى كه در ميان ما كشته شد آگاه كن ، مردى در نهايت محبوبيت و مبغوضيت ! - مقصودش على بن ابىطالب عليه السلام بود .
امسلمه گفت : تو دوستش دارى يا دشمنش هستى ؟
گفتم : نه دوستش دارم و نه دشمنش هستم . . . . « 3 »
[ امسلمه گفت . . . ] پس خداوند اين آيه را فرستاد :
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
و در خانه جز جبرئيل و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على و فاطمه و حسن و
هامش
( 1 ) . مستدرك حاكم ، باب فضائل حسن بن على عليهماالسلام ، ج 3 ، ص 172 .
( 2 ) . مجمع الزوائد ، باب فضائل اهل البيت ، ج 9 ، ص 172 ؛ تفسير ابن كثير ، ج 3 ، ص 486 .
( 3 ) . اين بخش در نسخه اصلى سفيد است .