وصف فيه أحد الطرفين أو كلاهما به وصف يشعر بوجه الشبه و منه ما ليس كذلك .
و بدان وجهشبه در تشبيه مجمل يا پوشيده و پنهان است [ زود درك نمىشود ] و يا آشكار است ، و برخى از اين تشبيه مجمل به گونهاى است كه براى يكى از دو طرف تشبيه يا براى هردو طرف تشبيه صفتى آورده مىشود كه نشانگر وجهشبه است و در برخى از تشبيه مجمل چنين صفتى آورده نمىشود .
توضيح : از اين عبارت مؤلف چند قسم زير پديد مىآيد :
1 - جايى كه وجهشبه پوشيده باشد .
2 - جايى كه وجهشبه آشكار باشد .
3 - جايى كه صفتى براى مشبّه بياوريم كه نشانگر وجهشبه باشد .
4 - جايى كه صفتى براى مشبّهبه بياوريم كه نشانگر وجهشبه باشد .
5 - جايى كه هم براى مشبّه و هم براى مشبّهبه صفتى بياوريم كه نشانگر وجهشبه باشد .
6 - جايى كه براى هيچكدام صفت نشاندهندهء وجهشبه نياوريم .
اكنون شرح اين اقسام را در پاورقى بخوانيد . « 1 »
هامش
( 1 ) - « تشبيه مجمل » : آن است كه وجهشبه در آن مذكور نبوده باشد ؛ و اين قسم شيوعش زياد است . و وجه در تشبيه مجمل يا ظاهر است مانند « زيد كالاسد » ؛ و يا خفى است به حيثيتى كه عوام الناس منتقل به آن نشوند و ليكن خواص بيابند ، چنانكه زمخشرى حكايت كرده كه : از فاطمهء انماريه پرسيدند از افضليت پسرانش ربيع الكامل و عمارة الوهاب و قيس الحفاط و انس الفوارس كه از زياد عبسى داشت ، گفت : « عمارة لابل فلان لابل فلان » و بعد از آن گفت : « ثكلتهم ان كنت أعلم ايّهم افضل هم كالحلقة المفرغة لا يدرى اين طرفاها » يعنى چنانكه در حلقه كه در قالب ريخته باشند جزوى ممتاز از جزوى نيست و جزوى را نمىتوان طرف و جزوى ديگر را وسط گفتن ، همچنين ايشان نيز در فضيلت مساوىاند و احدى را امتياز بر ديگرى نيست .
و اين بر چهارگونه است : يكى آنكه در هريك از طرفين ، وصفى كه مشعر است بر وجهشبه مذكور باشد ؛ چنانكه ابو تمام گفته در مدح حسن بن سهل :صدفت عنه و لم تصدف مواهبه * عنّى و عاوده ظنّى فلم يخب
كالغيث ان جئته و افاك ريقه * و ان ترحّلت عنه لجّ فى الطّلبيعنى : من از او روگردان شدم و عطاهاى او از من رو نگردانيد و مكرر از او اميدوار بودم و هرگز نااميد نشدم .
عطاهاى او از قبيل باران است به تو مىرسد خواه به سوى او روى و خواه از او دورى گزينى . و از اين دو وصفى كه در طرفين مذكور شد وجهشبه مفهوم مىگردد .
دوم : آنكه وصف مذكور در جانب مشبّه باشد و بس ؛ چون : « زيد الفاضل كافلاطن »
سوم : آنكه هردو طرف خالى از آن وصف باشند ؛ چون « صدغ الحبيب و حالى كلاهما كالليالى » . ( انوار البلاغه ، نوشته محمد هادى بن محمد صالح مازندرانى ، قرن 11 ه ، ص 262 و 263 )