تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
فاطمه گفت : « آيا از آنِ تو و خويشاوندان توست ؟ » . گفت : « نه ، بقيه آن را در مصالح مسلمانان خرج مىكنم . » . گفت : « اين حكم خدا نيست ! » . و در روايتى است كه ابوبكر گفت : « رسول خدا له من فرمود : « خداوند متعال پيامبرش را تا زنده است سهمى مخصوص مىدهد و چون جانش را ستاند سهميه‌اش قطع گردد . » و در روايتى ديگر گفت : « شنيدم كه رسول خدا مىگفت : « سهم ذوى القربى تنها در حيات من بدان‌ها مىرسد و پس از مرگم سهمى ندارند » كه فاطمه به خشم آمد و گفت : « تو به آنچه از رسول خدا شنيدى داناترى ! من پس از اين جلسه از تو چيزى نخواهم خواست و به خدا سوگند هرگز با شما سخن نگويم » و از دنيا رحلت كرد و با آن دو سخن نگفت . بارى ، فاطمه ( س ) هنگامى كه تمام دلايل خود را اقامه كرد و گواهانش را معرفى نمود و ديد كه ابوبكر نه مىپذيرد و نه چيزى را باز پس مىدهد ، بر آن شد تا اين مخاصمه را در ملأ عام و در حضور مسلمانان مطرح سازد و از ياران پدرش يارى بخواهد و آن‌ها را در اين مسئوليت سهيم سازد . لذا در حلقه‌ى گروهى از نزديكان ، با گام‌هاى پيامبرگونه ، به مسجد پدرش رفت و بر ابوبكر كه در جمع مهاجران و انصار بود وارد شد و خطابه خواند و گفت : « اى مردم ! من فاطمه‌ام و پدرم محمد ( ص ) ! از گذشته مىگويم : ( لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُم . . . ) : « به راستى پيامبرى از خود شما نزدتان آمد . . . » سپس فرمود : « آيا به عمد كتاب خدا را رها كرده و آن را پشت سر انداخته‌ايد ؟ چون خداوند مىفرمايد : ( وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ ) : « سليمان از داود ارث برد . » و در بيان داستان يحيى بن زكريا مىفرمايد : ( رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوب ) : « خداوندا مرا از نزد خود وليّى ببخشاى كه از من و از آل يعقوب ارث