فدك را به كدامين آنها بازگردانم ؟ » كه پاسخش داد : « اما بعد ، من اگر بنويسم و فرمانت دهم تا گوسفندى را قربانى كنى ، براى من مىنويسى : شاخدار باشد يا بىشاخ ؟ ! يا اگر دستورت دهم گاوى را قربانى كنى ، از من مىپرسى : چه رنگى باشد ؟ اين نامهام كه به تو رسيد ، فدك را در بين نوادگان فاطمه از على ( ع ) تقسيم كن ، و السلام . »
گويد : « بنى اميه اين اقدام عمربن عبدالعزيز را ناپسند شمردند و او را سرزنش كرده و گفتند : « كار شيخين [ / ابوبكر و عمر ] را تقبيح كردى . »
و گروهى از اهل كوفه براى اعتراض نزد او رفتند و چون بر اين كار ، مورد عتابش قرار دادند ، گفت : « شما ندانستيد و من دانستم ، و فراموش كرديد و يادآور شدم ! همانا ابوبكر بن عمربن حزم از پدرش از جدّش براى من روايت كرد كه رسول خدا ( ص ) فرمود : « فاطمه پاره تن من است ؛ هر چه به خشمش آورد ، به خشمم آورد و هر چه خشنودش كند ، خشنودم كند . » و فدك در زمان ابوبكر و عمر ، صافيه و خالصه [ رسول خدا ( ص ) ] بود و پس از آن در اختيار مروان قرار گرفت و او آن را به پدرم عبدالعزيز بخشيد و من و برادرانم آن را از او به ارث برديم و من از برادرانم خواستم تا سهم خود را به من بفروشند ، كه برخى فروختند و برخى بخشيدند تا همه آن در اختيار من قرار گرفت و تصميم گرفتم آن را به نوادگان فاطمه بازگردانم . » آنها گفتند : « اگر چنين است » ، پس اصل را نگهدار و غلّه آن را بين آنها تقسيم كن . » و او چنين كرد » . « 1 »
و در روايتى ديگر گويد : « هنگامى كه عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد ، نخستين ردّ مظالم او فدك بود كه حسنبن حسنبن علىبن ابىطالب ( ع ) را فراخواند ، و گفته شده : بلكه علىبن الحسين ( ع ) را فراخواند و فدك را به او
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 4 ص 103 . .