و ابن كثير نوشته است : « نامه زياد به او رسيد ؛ از زبان معاويه كه : « طلا و نقرههاى غنيمتى را براى معاويه و بيتالمال او كنار بگذارد . »
و ابنحجر در شرح حال حَكَم در تهذيب و اصابه گويد : « معاويه او را به حكومت خراسان منصوب كرد و سپس دربارهى چيزى مورد عتابش قرار داد و مأمور ديگرى فرستاد و او حَكَم را زندانى و در بند كرد و وى در قيد و بند خويش بمرد . »
اين ، داستان « حَكَم بن عمرو » بود . داستانى كه برخى اشتباه كرده و گفتهاند : « اين داستان مربوط به « ربيعبن زياد حارثى » است » ، در حالى كه ربيع هنگامى كه خبر كشته شدن « حجر بن عدى » را شنيد گفت : « خداوندا ! اگر ربيع را نزد تو خيرى هست ، او را بميران . » كه در همان مجلس كه بود وفات كرد . « 1 »
و اين حال « خُمس » در زمان معاويه بود ، اما حال « ميراث رسول خدا ( ص ) » در زمان او ، ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه روايت كرده و گويد :
« معاويه پس از وفات حسنبن على ، ثلث فدك را به تيول « مروان » داد و ثلث ديگر را به « عمروبن عثمان بن عفان » و ثلث سوم را به « يزيدبن معاويه » و آنها همواره آن را دست به دست مىدادند تا سرانجام همه آن از آنِ مروان شد . » « 2 »
و ابن سعد در طبقات گويد : « معاويه هنگامى كه مروان را از حكومت مدينه بر كنار كرد و بر او غضب نمود ، فدك را از او گرفت و همچنان در اختيار وكيل او در مدينه بود تا وليدبن عتبةبن ابىسفيان آن را درخواست كرد و معاويه نپذيرفت و بعد ، سعيدبن عاص درخواست آن كرد و معاويه خواسته او را هم اجابت نكرد و چون براى بار آخر دوباره مروان را حاكم مدينه گردانيد ، آن را بدون درخواست مروان به او بازگردانيد و محصولات گذشتهاش را نيز به دو داد و
هامش
( 1 ) . مراجعه كنيد : اسد الغابه ، ج 2 ص 164 ، شرح حال ربيع .
( 2 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 4 ص 80 . .