مرد مسلمانى را كُشتى و سپس بر روى همسرش جستى ! به خدا سوگند با سنگهاى خودت رجمت خواهم كرد » و خالد پاسخش نداد و چنان پنداشت كه ابوبكر هم دربارهى او مثل عمر مىانديشد ، تا آنگاه كه نزد ابوبكر رفت و او را از ماجرا باخبر ساخت و عذر خود را بيان داشت و ابوبكر عذرش را پذيرفت و از آنچه در اين جنگ انجام داده بود ، درگذشت .
گويد : خالد پس از جلب رضايت ابوبكر ، در حالى كه عمر در مسجد نشسته بود ، بيرون آمد و به او گفت : « اى پسر امّشمله ! نزد من بيا » و عمر دريافت كه ابوبكر از او راضى شده ، لذا پاسخش را نداد و به خانهى خود رفت » .
و در وفياتالاعيان و تاريخ يعقوبى گويد : « برادر مالك « متمّمبن نويرهى » شاعر ، با مراثى بسيار برادرش را ستود و به مدينه نزد ابوبكر آمد و نماز صبح را پشت سر او بجاى آورد و چون از نماز فارغ شد برخاست و روبروى او ايستاد و بر كمان خود تكيه كرد و گفت :
« نعم القتيل اذا الرياح تناوحت * خلف البيوت قتلت يابن الازور
ادعوته بالله ثم غدرته * لو هو دعاك بذمّة لم يغدر »
« چه خوب كشتهاى بود آنكه به گاه وزيدن بادها ،
در پشت خانهها ، او را كشتىاى پسر ازور !
او را در امان خدا دعوت كرد و سپس خيانتش نمودى !
در حالى كه اگر او تو را به هر امانى خوانده بود خيانت نمىكرد ! »
و به ابوبكر اشاره كرد ، و ابوبكر گفت : « به خدا سوگند من نه دعوتش نمودم و نه خيانتش كردم . . . »
اين ، داستان مالك و درآميختن خالد با همسر او در روز كشتهشدنش بود . بارى ، خالد دربارهى مسلمانى كه نماز مىخواند ، تأويل و اجتهاد كرد و او را اسير نمود و سپس كشت ، و بار ديگر تأويل و اجتهاد نمود و در همان شب با همسر او