و در شرح نهج البلاغه گويد : « رسول خدا ( ص ) كه به هوش آمد از حال اسامه و حركت او پرسيد كه گفتند : « در حال آماده شدن هستند » و آن حضرت پيوسته مىفرمود : « سپاه اسامه را روانه كنيد ؛ خدا لعنت كند كسى را كه از همراهى با آن سرپيچى كند » و اسامه با جمع صحابه كه فراروى او بودند و آن پرچم كه بر بالاى سرش در اهتزاز بود حركت كرد تا به « جرف » رسيدند و در حالى كه ابوبكر و عمر و بسيارى از مهاجران ، و اسيدبن حضير و بشيربن سعد در كثيرى از مشاهير انصار با او بودند فرود آمد كه ناگهان فرستادهى مادرش « امّ ايمن » فرا رسيد و گفت : « . . . » « 1 »
اين ، داستان تجهيز سپاه اسامه در زمان رسول خدا ( ص ) بود ؛ و از « عروه » روايت شده كه درباره سرانجام اين سپاه پس از وفات رسول خدا ( ص ) گفته است : « هنگامى كه از كار بيعت ابوبكر فارغ شدند و مردم آرامش يافتند ، ابوبكر به اسامه گفت : « بدانجا كه رسول خدا ( ص ) فرمانت داده بود ، روانه شو » « 2 » و اسامه با سپاه خود حركت كرد و ابوبكر و عمر به خاطر ادارهى شئون خلافت بر جاى ماندند و خليفه عمر هميشه به اسامه مىگفت : « رسول خدا ( ص ) رحلت كرد و تو فرمانده من بودى » او حتى زمانى كه به خلافت رسيد نيز هرگاه اسامه را مىديد مىگفت : « السلام عليك ايّها الأمير » : « سلام بر تو اى فرمانده » و اسامه مىگفت : « خدايت ببخشايد يا اميرالمؤمنين ! اين را به من مىگوئى ؟ ! » و عمر مىگفت : « همواره تا زندهام تو را فرمانده مىخوانم ؛ چون رسول خدا ( ص ) از دنيا رفت و تو
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ابنابى الحديد ، ج 2 ص 21 .
( 2 ) . تاريخ ابنعساكر ، ج 1 ص 433 . .