تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
« اى محمد ! تو امر عظيمى را ادعا كرده‌اى ، امرى كه پدران و هيچ يك از افراد خاندانت آن را ادعا نكرده‌اند ! ما اكنون چيزى را از تو خواهانيم كه اگر اجابتمان كردى و آن را به ما نشان دادى ، باور مىكنيم كه تو نبىّ و رسولى ؛ و اگر انجام ندادى ، در مىيابيم كه تو ساحر و كذابى ! » و آن حضرت ( ص ) فرمود : « چه مىخواهيد ؟ » گفتند : « اين درخت را به سوى ما فرابخوان تا از ريشه برآيد و فراروى تو بايستد ! » فرمود : « همانا خداوند بر هر كارى تواناست . حال اگر خدا براى شما چنان كند آيا ايمان مىآوريد و به حق گواهى مىدهيد ؟ » گفتند : « آرى » فرمود : « من به زودى آنچه را كه مىخواهيد به شما نشان مىدهم و من مىدانم كه شما به راه خير باز نمىگرديد ، و در ميان شما كسى است كه در « قَليب » « 1 » مىافتد و كسى است كه [ جنگ ] احزاب را ترتيب مىدهد ! » سپس فرمود : « اى درخت ! اگر به خدا و روز قيامت ايمان دارى و مىدانى كه من رسول‌خدا هستم ، از ريشه برون آى تا به اذن خدا فراروى من قرار بگيرى ! » و سوگند به آنكه او را به حق مبعوث كرد ، از ريشه برون شد و با غرشى شديد و آهنگى به سان بال زدن پرندگان ، دامن‌كشان به پيش آمد و فروتنانه فرا روى رسول‌خدا ( ص ) ايستاد و شاخه‌هاى بلندش را بر فراز آن حضرت بگسترد و آن قوم كه چنين ديدند ، خودخواهانه و متكبرانه گفتند : « فرمانش بده تا نيمى از آن به سوى تو آيد و نيم ديگرش بر جاى بماند ! » آنحضرت فرمانش داد و نيمى از آن با شگفتى و غرش رعدآسا پيش آمد و نزديك بود به رسول‌خدا ( ص ) در پيچد كه آنها با كفر و سركشى گفتند : « اين نيمه را فرمان بده تا بازگردد و به نيمه ديگر بپيوندد و آنگونه كه بود بگردد » و آن حضرت ( ص ) فرمانش داد و آن درخت بازگشت ، و من گفتم : « لا إله الّا اللّه ! اى رسول‌خدا ! من اولين مؤمن به تو خواهم بود و اولين كسى كه اقرار مىكند : « اين درخت هرچه كرد به فرمان خداى متعال بود تا نبوتت را
هامش
( 1 ) - قليب : چاه ، و مراد از آن چاه بدر است كه بيست و چند نفر از بزرگان قريش در آن انداخته شدند .