و « عبداللّهبن ابىّ » در جمع همراهانش از جمله « زيدبن ارقم » به خشم آمد و گفت : « آيا به راستى چنين كردند ؟ اكنون در سرزمين ما بر ما مباهات و زيادهخواهى مىكنند ! به خدا سوگند مثال ما و اين خانه بر دوشان قريش مثال همان كسى است كه گفت : « سگت را فربه كن تا تو را بخورد ! » آگاه باشيد ! به خدا سوگند اگر به مدينه بازگرديم ، عزيزان ذليلان را بيرون مىكنند ! » سپس روى به حاضران قوم خود كرد و گفت : « اين چيزى است كه خود با خود كرديد ! آنها را در سرزمينتان جاى داديد و اموالتان را با آنهاتقسيم نموديد . به خدا سوگند اگر آنچه داشتيد از آنها دريغ مىكرديد ، از سرزمين شما مىرفتند ! » زيدبن ارقم اين سخنان را شنيد و آنها را مستقيما به رسولخدا ( ص ) - كه عمر نيز نزد او بود - گزارش كرد و عمر گفت : « يا رسولاللّه ! بگذار تا من گردنش را بزنم » پيامبر فرمود : « آنگاه صداهاى بسيارى در يثرب به نفع او برخيزد ! » عمر گفت : « يا رسولاللّه ! اگر خوش نداريد كه مردى از مهاجران او را بكشد ، دستور دهيد سعدبن معاذ و محمدبن مسلمه او را بكشند ! » پيامبر فرمود : « من خوش ندارم كه مردم بگويند محمد اصحابش را مىكشد » .
پس از آن « عبداللّهبن ابى » نزد رسولخدا رفت و سوگند خورد كه چنين چيزى نبوده ، و انصار « زيد » را بهخاطر گفتارش سرزنش كردند و به عبداللّه گفتند : « كاش از رسولخدا ( ص ) مىخواستى تا برايت استغفار كند » كه او سر خود را گردانيد و گفت : « دستورم داديد ايمان بياور ، ايمان آوردم . دستورم داديد زكات مالم را بپردازم ، پرداختم . ديگر چيزى برايم نمانده جز آنكه به محمد سجده كنم ! » كه اين سوره درباره او نازل شد و اين آيه او را مورد نظر دارد كه فرموده : «
هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا . . .
» يعنى : « آنها كسانى هستند كه مىگويند : « به افرادى كه نزد رسولخدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند . . . » .