گرفتن پرچم گردن فرازى كرديم كه فرمود : « على را نزد من بخوانيد » او را كه دچار درد چشم بود آوردند و آب دهان بر چشمش زد و پرچم را به دو سپرد و خداوند پيروزش گردانيد »
و هنگامى كه اين آيه نازل شد : «
فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ . . .
» يعنى : « بگو بياييد تا فرزندان ما و فرزندان شما را فرا بخوانيم . . . » رسولخدا ( ص ) على و فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند و گفت : « خداوندا ! اينها اهل من هستند « 1 » » اين خبر به روايت مسعودى از طبرى چنين است :
« هنگامى كه معاويه حج مىگزارد سعد وقاص در طواف بيت با او بود . پس از فراغت به دارالندوه رفت و سعد را در كنار خود بر سريرش نشانيد و به بدگوئى از على و دشنام او پرداخت كه سعد كناره گرفت و گفت : « مرا در كنار خود بر سريرت نشانده و به دشنام بر على پرداختهاى ؟ ! به خدا سوگند اگر يك خصلت از خصال على در من بود ، نزد من محبوبتر از . . . - تا آنجا كه گويد : - به خدا سوگند تا زندهام در هيچ خانهاى با تو وارد نگردم » سپس برخاست و برفت « 2 » »
امّا « ابن عبدربّه » آن را در بخش اخبار معاويه به اختصار آورده و گويد : « هنگامى كه حسنبن على وفات كرد ، معاويه به حج رفت و وارد مدينه شد و خواست تا بر منبر رسولاللّه ( ص ) به لعن على بپردازد كه به او گفته شد : سعدبن ابىوقاص اينجاست و گمان نداريم بدان رضايت دهد ، نزد او بفرست و نظرش را بگير . معاويه نزد او فرستاد و موضوع را با او در ميان نهاد . سعد گفت : « اگر چنان كنى از مسجد بيرون مىروم و ديگر بدان باز نمىگردم » و معاويه تا آنگاه
هامش
( 1 ) - صحيح مسلم ، ج 7 ص 120 . صحيح ترفندى ، ج 13 ص 171 . مستدرك حاكم ، ج 3 ص 108 و 109 ، كه اضافه كرده : به خدا سوگند معاويه تا آنگاه كه از مدينه بيرون رفت يك كلمه هم درباره او سخن نگفت . اصابه ، ج 2 ص 509 ، و خصائص نسائى ، ص 15 .
( 2 ) - مروج الذهب ، ج 3 ص 34 ، كه پس از آن پاسخ عملى معاويه در آن مجلس را يادآور مىشود ، چيزى كه زيبنده اين قلم نيست !