كشنده حجر به او گفت : « اميرالمؤمنين [ / معاويه ] فرمانم داده تا تو را بكشم . تو را كه سركرده گمراهى ، معدن كفر و طغيان و دوستدار ابوترابى ؛ تو و يارانت را . مگر آنكه از كفرتان باز گرديد و رهبرتان را لعنت كنيد و از او بيزارى بجوئيد ! » و حجر و عدهاى از همراهانش گفتند : « همانا شكيبايى بر تيزى شمشير براى ما آسانتر است از آنچه كه ما را بدان فرا مىخوانى ! به علاوه آنكه ، ورود در محضر خدا و پيامبرخدا و « وصى » او نزد ما محبوبتر از ورود در آتش جهنم است ! » « 1 »
و على بن محمد علوى درباره منسوبان به « سامهبن لؤىبن غالب » گويد :
و سامة منّا فامّا بنوه * فامرهم عندنا مظلم
اناس اتونا بانسابهم * خرافة مضطجع يحلم
و قلنا لهم مثل قول الوص * ى و كلّ اقاويله محكم
اذا ما سئلت فلم تدر ما * تقول فقل : ربّنا اعلم
« سامه از ماست امّا فرزندانش
كار آنها نزد ما تاريك و مبهم است .
مردمانى انساب خود را نزد ما بر شمردند ،
انسابى كه افسانه فرد خوابِ رؤيابين است !
و ما به آنها همان سخن « وصى » را گفتيم
سخن كسى را كه همه گفتارش محكم و استوار است :
هرگاه از تو چيزى را پرسيدند كه نمىدانى چه بگوئى
بگو : پروردگار ما داناتر است ! » . « 2 »
هامش
( 1 ) - همان ، ج 3 ص 4 .
( 2 ) - همان ، ج 2 ص 408 . و مقصود از « فرزندان سامه » كه درباره انتساب آنها سخن گفتند ، « بنوناجيه » بودند .