بدان كه ابوبكر و عمر از عثمان بهتر بودند ؛ چنان كه عثمان نيز از تو بهتر بود . و اما اينكه گويى : از بزرگان قريش جز شش نفر باقى نماندهاند ، چه بسيارند بزرگان و باقىماندههاى آن كه بهترينشان با تو مىجنگند ، و ما را رها نكرد مگر آن كس كه تو را رها كرد . و اما اينكه جنگ را يادآور شدى ، بدان كه ما هنوز چيزهايى براى تو داريم كه گذشته را از يادت برده و از آينده بيمناكت نمايد . و امّا اينكه گويى : اگر مردم با من بيعت كنند ، تو با سرعت مرا پيروى مىكنى ، مردم با على بيعت كردند و او برادر رسولاللّه ( ص ) و پسر عم و « وصى » و وزير اوست ، و او از من بهتر است . اما تو را در آن هيچ حقى نيست . زيرا تو آزاد شده فرزند آزاد شده ، از رؤساى احزاب و زاده « آكلهالاكباد » ى . و السلام .
نامه ابنعباس كه به معاويه رسيد و آن را خواند گفت : « خودم كردم كه . . . به خدا سوگند مىكوشم كه تا يكسال با او مكاتبه ننمايم . سپس چنين سرود :
دعوت ابنعباس الى اخذ خطّة * و كان امرأً اهدى اليه رسائلى
فاخلف ظنّى و الحوادث جمّة * و لميك فى ما نابنى بمواصلى
و لميك فى ما جاء ما يستحقّه * و ما زاد أن أغلى عليه مراجلى
فقل لابن عباس اراك مخوّفا * بجهلك حلمى انّنى غير غافل
فأبرق و ارعد ما استطعت فانّنى * اليك بما يشجيك سبط الأنامل
و صفّين دارى ما حييت و ليس ما * تربص من ذاك الوعيد بقاتلى
« ابنعباس را به گزينش راهى فراخواندم
و او را شايسته آن ديدم كه برايش نامه بنويسم .
ولى او پندارم را وارونه و حوادث را دگرگون ساخت
و وى كسى نبود كه در شدايد و سختيها ياريم رساند .