تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
گويد : فرمانش را انجام دادم و آنها را فراخواندم و فرمود تا طعام ببرم . طعام را نزديك ايشان بردم و آن حضرت همان كرد كه ديروز ، و آنها خوردند تا سير شدند و سپس فرمود تا دوغشان بنوشانم . آن قدح را آوردم و از آن نوشيدند و همگى سيراب شدند . پس از آن رسول‌خدا ( ص ) با آنها سخن گفت و فرمود : « اى فرزندان عبدالمطلب ! به خدا سوگند كه من هيچ جوانى را در عرب نمىشناسم كه بهتر از آنچه من براى شما آورده‌ام ، براى قومش آورده باشد . من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‌ام . و خداوند متعال فرمانم داده تا شما را به سوى او فرا بخوانم . پس كداميك از شما در « اين امر » ياريم مىكند تا برادر و وصى و خليفه من در ميانتان باشد ؟ » گويد : « آنها همگى بىپاسخش گذاردند و من - كه از همه كوچكتر و چشم بسته‌تر و تودارتر و نرمساقتر بودم - گفتم : « من يا نبى اللّه ! من وزير و ياورت بر آن خواهم بود » . و آن حضرت گردنم را گرفت و فرمود : « همانا اين برادر و وصى و خليفه من در ميان شماست . از او بشنويد و اطاعت كنيد . » گويد : « آن قوم برخاستند و مىخنديدند و به ابوطالب مىگفتند : « فرمانت داد تا از پسرت بشنوى و اطاعت نمايى ! » . * * * اين دعوت در سال سوم بعثت ، و اولين بارى بود كه رسول‌خدا ( ص ) آشكارا به سوى اسلام فرا خواند ، و « امامِ » پس از خود را در آن مشخص فرمود و او را به خويشاوندان نزديكش معرفى فرمود . آرى ، رسول‌خدا ( ص ) اين كار را در اينجا انجام و از انجام آن در ده سال بعد - به هنگام بيعت گرفتن از انصار براى تشكيل جامعه اسلامى - خوددارى نمود ؛ زيرا « امام على ( ع ) » از قبايل انصار نبود ؛ انصارى كه بناى مجتمع در نزد آنان بر اساس روح قبيلگى بود ، و مصلحت و حكمت اجازه نمىداد كه پيامبر ( ص ) براى كسى كه از قبايلشان نيست از آنان